نويسنده مقاله:
چاريchary1@hotmail.deسه شنبه، 27 تير 1385
بعد از اينکه عباس
هاشمي("هاشم") در همان روز اول جنگ گنبد (6 فروردين 1358) در محل ستاد توسط
پاسداران دستگيرشد، رهبري چريکها "محمود" را به جانشيني
او برگزيد. من با "محمود" آشنائي قبلي نداشتم و براي اولين بار همديگر را، آنهم در
ميدان جنگ، ميديديم. محمود، طبق روايات خود چريکها، از چريکهاي با تجربه و پر سابقه
فدائي ها بود. ميگفتند دستي هم در واقعه سياهکل داشته. بهرحال، "محمود" فرماندهي
مبارزان ترکمن را بعهده گرفت و شروع بکار کرد. هنوز چند روزي از
جنگ نگذشته بود که ما با دشواريهاي تأمين اسلحه و مهمات مورد نياز جبهه روبرو بوديم.
"محمود" در جلسه اضطراري اي که بدين منظور تشکيل شده بود، برخلاف اشرف دهقاني، چندان
بي ميل نبود که هيئتي براي درخواست کمک به ترکمنستان شوروي فرستاده شود. چون جلسه
هرنوع دخالت نيروي خارجي را رد کرده بود، قدم بعدي براي کمک به جبهه، خلع سلاح پاسگاههاي
مرزي بود. اولين پاسگاهي که خلع سلاح شد پاسگاه مختومقلي حاجي در شمال کوميش دپه
بود. پاسگاه مورد نظر بعدي درست در شمال گنبد قرار داشت. "محمود" و من اين
وظيفه را بعهده گرفتيم و بهمراه جوان ترکمني که با توصيه "محمود" به ما ملحق شده
بود، راهي پاسگاه مرزي شديم. پاسگاه درفاصله حدودأ 400 متري غرب ده همجوار
درست در وسط ميدان باز نسبتآ بزرگي قرارداشت .دورميدان را دو
حصار بلند از سيم خاردار به فاصله حدودأ 80 متر از هم محار کرده بود. عبور از ميان
سيم هاي خاردار، در نگاه اول غيرممکن بنظر ميرسيد. قرار شد که "محمود" و من از طرف
شمال ميدان به پاسگاه که درب ساختمانش بطرف جنوب بود، غافلگيرانه حمله بکنيم. ما
محض احتياط ، جوان ترکمن همراهمان را پشت بام يکي از نزديک ترين ساختمانهاي ده به
پاسگاه، مستقر کرديم تا در شرايط اضطراري به ما کمک بکند. هوا نسبتآ تاريک شده بود.
"محمود" و من در قسمت شمالي محوطه پاسگاه در ميان درختان توي جويي کمين کرده و تمامي
حرکات سربازان را زير کنترل گرفته بوديم. پس از چند ساعت نظارت، توانستيم به زمان
دقيق عوض شدن کشيک سربازان پي ببريم. سربازها، تا آنجا که در خاطرم مانده، هر دو
ساعت يکبار پشت بام ساختمان پاسگاه کشيک عوض ميکردند واين عوض شدن کشيک دو دقيقه
بيشتر طول نميکشيد. ما قرار گذاشتيم بمحض اينکه سرباز در حال کشيک براي تعويض کشيک
پشت بما کرد، هردو در يک لحظه با سرعت تمام و بهر طريقي که شده دو حصار سيم خاردار
را پشت سر گذاشته به درب اصلي پاسگاه برسيم و سربازان را غافلگير بکنيم. زمان تعويض
کشيک بعدي بالاخره فرا رسيد و سرباز در حال کشيک پشت بما کرد تا جايش را به سرباز
بعدي بدهد. در همين لحظه گفتم "محمود" حالا! و بسرعت بلند شدم که بطرف پاسگاه حرکت
کنم. اما "محمود" از جايش تکان نخورد و گفت که هنوز زود است! تا بخواهم ثابت بکنم
که نه تنها بهيچوجه زود نيست بلکه بعد از 5ـ6 ساعت کمين کردن دارد دير هم ميشود،
سر و کله سرباز بعدي پيداشد و کشيک دوساعته جديد آغاز گرديد. پس از سپري شدن
دو ساعت، سرباز در حال کشيک رفت که جايش را به سرباز بعدي بدهد. باز در اين لحظه
رو کردم به "محمود" و گفتم "محمود" پاشو! "محمود" ولي پانشد! گفت که هنوز وقتش نرسيده
و من دارم تندروي ميکنم! من که ديگر بلند شده و تصميم گرفته بودم که به تنهائي هم
شده وظيفه ام را انجام بدهم، چند کلمه بي ادبانه اي نثار "محمود" کردم و با تمام
سرعت بطرف سيم هاي خاردار حرکت کردم. دقيقأ يادم نيست که چگونه از ميان سيم هاي تنگ
خاردار رد شدم و به درب اصلي پاسگاه رسيدم. در کنار درب پنجره بزرگ شيشه اي
قرار داشت. توي اتاق همکف 6ـ7 سرباز غير مسلح جمع شده بودند. من مسلح به مسلسل يوزي
و سلاح کمري بودم. با مسلسل شيشه پنجره را شکسته فرياد زدم : تکان نخوريد! اگر تکان
بخوريد همه تان را به مسلسل مي بندم! سربازها که واقعأ غافلگير شده بودند،
بعد از يک مکث کوتاه همگي بسرعت از روي پله ها به طبقه بالا رفتند. من عليرغم
اخطارم که همه را به مسلسل خواهم بست؛ ولي جرئت چنين عملي را مطلقأ نداشتم،
هرچند خودم اکنون به شدت احساس خطر ميکردم. زيرا من در مقابل 6ـ7 سرباز، که قطعأ
حالا مسلح شده بودند و با تمام گوشه و کنار ساختمان پاسگاه هم آشنايي کامل داشتند،
در کنار درب پاسگاه تنها ايستاده بودم ودر دل شب لحظه شماري ميکردم. در همين لحظه
"محمود" هم به من ملحق شد. با آمدن "محمود" قوت قلب عجيبي گرفتم و ديگراحساس تنهايي
نميکردم. از "محمود" که آنطرف درب ايستاده بود خواستم که يکي از نارنجکهاي دستي اش
را بعد از باز کردن زبانه اش به من بدهد. بعد از اينکه نارنجک در اختيارم بود، خطاب
به سربازاني که حدس ميزدم در طبقه دوم ساختمان کمين کرده اند، فرياد زدم که اگر تا
يک دقيقه ديگر تسليم نشوند، بسويشان نارنجک پرتاب خواهم کرد. يک دقيقه گذشت
و از تسليم شدن خبري نشد. احساس خطر کردم که آنها شايد در حال تدارک حمله غافگيرانه
متقابل هستند. در اين لحظه نارنجک دستي را بطرف پشت بام، جايي که امکان بودن سربازها
در آنجا حدودأ غيرممکن بود، پرتاب کردم. هنوز صداي انفجار نارنجک خاموش نشده بود
که همه سربازها صحيح و سالم جلوي ما صف کشيده بودند. بعد از خلع سلاح
پاسگاه رفتيم که سراغي از جوان ترکمني که قرار بود پشت بام ساختمان هواي مارا داشته
باشد، بگيريم. اثري از او نبود. بعدها با خبر شديم که او همان ساعت اول با اسلحه
اي که در اختيارش گذاسته بوديم، در رفته بود.متأسفانه هر دو
چريکي که من از نزديک و در ميدان عمل تجربه شان کردم و گويا اينهمه سابقه چريکي نيز
داشتند، آنقدرها هم چريک نبودند.