منبع: تورکمن يولي
www.turkmenyoli.persianblog.comسه شنبه،
17 آذر 1383جهان بدي است! که مارا بدان فراخوانده اند، بي هيچ ملاحظه اي - و ما را نه به
آمدن اختيار و ميلي بود و نه به رفتن! اما آيا آنها که پيشتر از ما گام براين
کرهءپردرد نهاده بودند نميدانستند توليد مثلي رنج کش! گناهي بر گناهانشان مي
افزايد؟
شايد ما آفريده شديم تا سهمي از آنهمه درد برداريم اما ايکاش مطمئن بودم با
اينکار ذره اي از بار محنت همخونان خويش ميکاهم ولي دراين باب هم ترديدي کشدار به
درازاي عمرم آزارم ميدهد! شايد نسل همهء انواع آدميان از آفريقا تا آمريکا با اين
علامت سئوال بزرگي که سايه اش بر حياتشان سنگيني ميکند و استمرارش زندگي را بغرنج
تر ميسازد ، لاجرم سر ميکنند و من ميترسم سرنخ اين پرسش مرا به ناکجا آباد فلسفه
بکشاند و در وادي بي انجام پوچ گرائي (نيهيليسم!) رها سازد پس بدنبال پرسشي فايده
مند تر ميگردم.
باورکنيد آدمي سرگذشت غمباري دارد ،بي آنکه نيازي به فرانتس کافکا باشد ، بعضي
حقيقت ها تنها کشف ميشوند - همين! نيمدانم حقيقت را درکجا مينويسند يا ميسرايند
يا ميسازند اما سختي شناختن و درک آن بخودي خود کار دشواري هست چه برسد به آنکه
بخواهند در ميان انبوهي از دروغ نيز استتارش کنند! و من عليرغم ميل خويش بي آنکه
اصراري به فهم اين موضوع به خرج دهم در ميابم همانسان و در همانحال که عده اي
درحال توليد مثل اند همانقدر هم عده اي درحال توليد دروغ اند! و از همين رو ست که
گاهي ميانديشم نکند منهم جزئي از اين دروغها باشم! آنوقت بياد شناسنامه ام مي
افتم وآنرا لمس ميکنم ودر مي يابم که حقيقتي نيز درکاراست! براستي اين شناسنامه
چه چيز خوبي است! به تاريخها نگاه ميکني -به محلي که نامش را بعنوان زادگاه يدک
ميکشي - به پدرومادري که نامشان را برايت ارث گذاشته اند و آنوقت ميفهمي که
نميشود وجودت را انکار کرد!
خيلي ها مثل پليس و مسافرخانه چي (نميدانم چه رابطهء ديگري بين اينها هست!)، براي
اينکه وجودت را قبول کنند از تو شناسنامه ميخواهند-شخصي هفده سال است در فرودگاه
پاريس ميخوابد چون پاسپورتش را گم کرده است! واين آدم دروغين ! هنوز نتوانسته است
براي خودش که درحقيقت گم شده است ،المثني تهيه کند!
اين مردها (به معني عامش نه به مفهوم خاص مذکر!)، وقتي به تعداد زيادي در کنار هم
جمع ميشوند مردم را ميسازند و خاصيتهاي فردي خود را هم به آن منتقل ميکنند آنوقت
يک مرد بي شناسنامه ميشود هزار مرد بي شناسنامه و در واقع يک مردم بيشناسنامه شکل
ميگيرند، به همين سادگي! يک مرد خود باخته با هزار مرد خود باخته ميشوند يک مردم
خود باخته! آيا هرگز مردمي را ديده ايد که خودرا باخته باشند؟
هرجا که بازنده اي هست درطرف ديگر معادله بايستي برنده اي هم باشد که بازنده چيزي
را به او باخته باشد مگر غير ازاين است؟البته خيلي ها چيزهائي را گم ميکنند
امااگر آنچيز خيلي با ارزش باشد (مثل پولي که در بانک يا خارج بانک گم ميشود)
پليس به آنها ميگويد "مال باخته!" ،نبايستي اينهمه خسته تان ميکردم اما من هم مثل
شما براي اولين بار است که به اين دنيا مي آيم وفاقد هرگونه تجربهءعيني هستم
،تحملم کنيد وياريگرم باشيد تا باهم به نتيجه اي برسيم که ارزش اينهمه معطلي
راداشته باشد.
مردماني ديده ام خودرا گم کرده اند،مردماني خودرا باخته اند ،ومردماني
خودرافروخته اند!خيلي دردناک است اماحقيقت دارد.
ميتوانيد نشاني اش را در دفتر تاريخ بيابيد ،اينروزها بازار مردم فروشي گرم است
مثل بازار برده فروشي ميماند!
البته بعضي مردمان هستند که شناسنامه شان مخدوش ومجعول ميشود وبه زور وتزوير چون
بردگان فروخته ميشوند(آنگاه که نميتوان به زر آنها را ازخودشان خريد)مثل کردها
که مرتب توسط دولتهاي ترکيه وعراق وسوريه وايران بر سرشان معامله شده است وفروخته
شده اند،يا مثل ترکمنهاي عراق که ترکيه دنبال قيمت مناسبي براي ايشان
ميگردد(بعنوان خريدار يا فروشنده؟هنوزنميدانم!)-اين مثالها را ميزنم تا شما رابا اشتياق بيشتري بدنبال خود بکشانم!
بالاخره از مجمع خدايان(پانتئون)وباغ اساطير وفلسفه بايستي بيرون آمد ودر زمين
محسوس وملموس وباورکردني تر قدم زد!
اين رسم ديرينهء عوام است،مارا نيز ازاين جبر گريزي نيست،اميدوارم با آب سردي که
درسطور فوق بر اندام ذهنتان ريخته ام شمارا تاحدودي به سردي گزندهء آنچه ميخواهم
صريح تر بگويم آشنا و بقولي واکسينه کرده باشم،ادبيات من مثل سوژه هايمکمي صقيل وزمخت بنظر ميرسند اينطور نيست؟!
شرمنده ام ازاينکه قلم را برداشته ام وذهنتان را سياه ميکنم اما اين رنگ حقيقت
است ومتاسفانه روي رنگ سياه هيچ رنگ روشنتري نميتوان کشيد اصلا چه نيازي به
اينکار هست؟قلب حقيقت ساختن حقيقت نيست!ومن هم هرگز استعداد آنرا نداشته ام که
بتوانم آدم متقلبي باشم!ميدانم دوست داشتيد ميگفتم ما مردمي خوشبخت هستيم که از
هيچ تبعيضي رنج نميبريم ومجازيم اسمهاي شناسنامه هايمان را هرگونه که فکر ميکنيم
مارا ميتواند بهتر بشناساند انتخاب کنيم وزميني داريم که بينياز از دغدغهء مبارزه
براي حفظش وبيهراس از کابوس غارت نام ونانش برآن آسوده ايم وبر کوههايش تکيه داده
ايم ونگران آنهم نيستيم که قلب آسمانش رابشکافند و ديوار صوتي اش رابشکنند!اما
افسوس که نميتوانم دروغي به دروغهاي جهان بيفزايم!.
اما صبر کنيد!،ميتوانم باچند جمله دلشادتان کنم،آخر تلخي هائي هستند که با بعضي
شيريني ها ميتوان چشيد وحتي سرکشيد!،مثل چائي تلخي که باقند ميتوان (چه بسا با
اشتياق!)نوشيدش.ومن توانستم يادبگيرم همهءتلخي بدنيا آمدن با چنين وضعيتي را با
شيريني شناختن مردمي که درميانشان زاده شده ام وخوبي هائي که فراوان دارند،مستحق
دوست داشته شدن ومورد عشق ورزي قرارگرفتن شان ساخته است، گوارا سازم!.
بگذاريد بشما تبريک بگويم بخاطر داشتن مردمي که نگذاشته اند شناسنامه شان مخدوش
گردد ويا به سرقت رود،آنها که خودشان را گم نکرده اند سياحان
يا درويشان
دروغين(چون وامبري)بتوانند پز يافتنشان را بدهند ونه حتي گذاشته اند که حسرت
شنيده شدن آخشان از دل حاکمان ستمگر تاريخ برود،ونه اجازه داده اند تا در بازار
مکارهء آسيمولاسيون وبه ضرب مسکوکات فريبندهءاليناسيون،فرهنگشان-هويتشان-تاريخشان وشناسنامه شان به حراج سپرده شود،ايمان
داشته باشيد که هنوز چنين اتفاقي نتوانسته است بيفتد!.وشما چه آدميزادگان خوشبختي
هستيد که چنين مردمي داريد.
اما شمارا هم ديني است ورسالتي مگر ميشود فرزند چنين مردمي بود وخودرا فراموش کرد
يا همديگر را نشناخت؟براستي شمارا چه ميشود؟!قصد مرثيه سرائي ندارم هرچند که
نوشته ام بيشباهت به سوگواره نشده است،شما آنقدر بزرگ هستيد که ازمن فاکت
بخواهيد!،نگوئيد منظور مرا درک نميکنيد اما اگر احساس ميکنيد اندک شباهتي در آنچه
مينگارم با کيفرخواستي عليه تان موجود است حق داريد از من بخواهيد سند ارائه کنم
،سندي که ثابت کند شما ستمي درحق خودتان يا والدينتان (منظورم مردمتان است)رواداشته ايد من ميگويم آري ممکن است "روا داشته باشيم" هم ما وهم شما!،همهء ما
متهم ايم!.متهم به انفعال!.
آيا فراموش کرده ايد براي چه به اينجا آمده ايد؟مگر نميتوانستيد سالها پيش ازآنکه
موهايتان چنين سپيد شوند پلکهايتان رالحظه اي برهمگذاريد تا خودتانرا نبينيد ورنج
سالهاي بيخود بودنرا تحمل نکنيد؟حق داريد گله بکنيد وازبدهکاريهاي مستمر تاريخي
خودشکوه کنيد اما آگاه بودن و دانستن همزاد مسئوليت و رنج بردن است چه کسي شما را
مجبور به فهميدن کرد؟ مگر نه اينست که همواره در پي کسب آن بوده ايد و به آن مباهات
کرده ايد؟ آري، شما با وجدانتر و داناتر از آنيد که گوهر معرفت و مروت خويش را
ارزان بفروشيد هرچند که ميدانيم سالها پيش خريداران توانمندي درپي ابتياع آن بوده
اند وميدانيد که هنوزهم بااشارهءشما براي
تصاحب آن حاضرند زر بپايتان بريزند ،اگر نميدانيد من به شما اطمينان ميدهم غير
ازاين نيست.
اما حتي فکر اين اراجيف نيز آزاردهتده است به همان اندازه که خاک خوردگي و زنگ زدگي
شما عذاب آور است!
به من نگوئيد که درکتان نميکنم و از شرايطتان بي اطلاعم، مگرشما از شرايط من چه
ميدانيد؟ مدعي هستيد حرفهاي من کهنه اند؟!
ميخواهيد بگوئيد سالها ست در اينموارد بحث ها کرده ايد؟ اما نميگوئيد چه نتيجه اي
گرفته ايد!، ما هم سالهائي را که شما به بحث گذرانده ايد به موازات شما درحال بحث
بوده ايم!، دراينمورد ما هم به اندازهء شما کوتاهي کرده ايم و به همان ميزان هم
منفعل بوده ايم اما ميخواهيم به شما بگوئيم چه نتيجه اي گرفته ايم!
بگذاريد عقلهايمان را هم مثل تقصير هايمان روي هم بگذاريم شايد طرفين ترازو به
اعتدالي مقبول برسند!، بگذاريد تجربه هايمان را باهم جمع کنيم و نگراني ها
و حسرتهايمان را با هم تقسيم کنيم ، مطالباتمان را از هم کم کنيم و ايمان وارادهءمان
را درهم ضرب کنيم قطعا" از عهدهء پرداخت هزينه ها وديونمان (به خودمان ومردممان) بر
خواهيم آمد.
اگر شما از تنگي ونمناکي و دلگيري کانکسها يا اتاقهاي کمپ و بيحرمتي ماموران بيگانه
و گرسنگي و تحقيرها و بيپولي هايتان بخواهيد بگوئيد منهم از سلولها ي تاريک و نمور
و نگاههاي کينه توزانهء ماموران بيگانه تر از بيگانه! و ناگفتني هاي همانجا که شما از
آن گريزانيد بسيار دارم که بگويم اما سود آن چه ميتواند باشد؟!
ميدانم که شما "صحراي بيرمق" و "ياپراق رنگ پريده" و "فراغي فرتوت" مرا ميبينيد همانطور
که من "ايل گون سردرگم" و "گنگش بيحاصل" و "سوءز نيمه تمام" و "ايل گويجي ناتوان" و
"تازه
يول ناتمام" شما را با حسرت نظاره گرم!- باور ميکنم شما سخت در مضيقه ايد و از بريدن
گريزانيد اما بر اين حالتان چه نامي ميتوان گذاشت جز انفعال؟
علت اينهمه رفتار کژدار و مريز و بيثمر نهادن و گذشتن ها چيست؟ علت اينهمه بيمهري ها
و جدائي ها و دورافتادن ها از يکديگر چه ميتواند باشد؟ چه کسي به خود اجازه ميدهد
خويشتن را برادرتر از ساير برادرانش بشمارد؟ و آنها را متهم ومحکوم ومجازات سازد؟
من فعلا" براي هيچ محکمه ئي چنين صلاحيتي نمي بينم ، اينها جز پراکندن بذر نفاق
و کدورت بين برادران من نميتواند باشد، ما اکنون بيش از هر زماني به يکديگر نياز
منديم، ترکمنصحرا بيش از هر کس ديگري به شما احتياج دارد و از بي اعتنائي هايتان
نسبت به هم قلبش جريحه دار است.
آيا خود را در غربت به هم نزديکتر از هر هنگام ديگري نمي بينيد؟ اگر چنين است پس
با من بيائيد تا شما را به روزهاي پراميد و زيباي خودباوري و ظفرمندي بشارت دهم. من
خود بيش از شما محتاج هدايت و رهنمودم، بگذاريد بحث هاي آينده اي در پالتاک
پيرامون کالبد شکافي و آسيب شناسي (پاتولوژي) انفعال خويش داشته باشيم تا به
مثابهء دروازه اي بسوي افق هاي روشن فردا
هواي تازه اي به سمت ريه هاي نم گرفتهء ما گشوده شود.
ميدانم از من انتظار داريد با مستندات و مصاديق و جزئيات شمارا به نقدي علمي در
مورد آسيب شناسي انفعال يا سرخوردگي و وازدگي در داخل و خارج دعوت کنم ، اينکار
را خواهم نمود بيش از آنچه شما نيازش را احساس ميکنيد، اما پرداختن به اين مسئلهء مهم
و اساسي درقالب مقاله يا نوشتار ميتوانيد ايجاد رابطه اي مکانيکي و يکطرفه
نمايد، شايد چيزي مثل يکطرفه به قاضي رفتن من!، اما ايجاد امکان همصحبتي و ديالوگ
مستقيم و زنده در پالتاک دستاورد و ثمراتي چندين برابر نوشتار خواهد داشت.
از برادرانم در ادمينيشن ترکمنصحرا دا و ادبيات و صونقات (هرچند شايد بخواهند فقط
ادبيات و هنر کار کنند)، خواهشمندم
به برقراري اين مناظره در اسرع وقت همت گمارند.
ممنون ميشوم ازنظرات ارزنده تان محرومم نسازيد و هدايتم فرمائيد.