Turkmensahra

  ترکمنصحرا

توماج
(قسمت پنجم)


نقي حميديان
safar_arezoo@yahoo.co.uk
 
يک روز در درمانگاهي که زخمي‌ها را مداوا مي‌کردند، جسد جليل عرازي دانش جوي مبارزي از اهالي بندر ترکمن که در جنگ کشته شده بود را به آنجا آوردند. تعدادي اندک از جمله من در درمانگاه بوديم. يکي دو پزشک و تعدادي پرستار از هواداران سازمان به کار مداواي مجروحين مشغول بودند. پزشکي که سمت سرپرستي بقيه را برعهده داشت از همه خواست که براي اداي احترام به حالت خبر دار دور جسد جمع شوند. ما همه به حالت احترام ايستاديم. در همين محل براي اولين بار با رفيق شير محمد درخشنده توماج آشنا شدم. آشنائي من با توماج در آن شرايط به طور ساده  صورت گرفت. به جز پرسنل اکيپ پزشکي، من تنها فرد غير ترکمن در آن درمانگاه بودم. من در پشت جبهه و سنگربندي‌هاي جنگ، براي صحبت با فعالان اين ور و آن ور مي‌رفتم. در ضمن نمي‌توانستم با انتقاد مستقيم و آشکار، براي کاهش روحيه جنگي و تقليل عصبيت‌ها هيچ نقش
مثبتي در ميان مبارزان هوادار سازمان بازي کنم. غالب اوقات نمي‌توانستم با صراحت منظور اصلي خود را مطرح کنم. به هرحال در ميان تيراندازي‌ها و هياهوي جنگي و اين ورآن ور رفتن دائمي، وقت مناسبي براي تماس و گفتگو داشتم. در درمانگاه متوجه توماج شدم. با سرو وضع ساده يک روشنفکر که به نظر نمي‌رسيد کار و يا وظيفه‌اي در رابطه با عمليات و يا حواشي آن داشته باشد. از يک ماه پيش هواداران سازمان از نقاط دور و نزديک به گنبد ميآمدند و مي‌رفتند. فعالان مختلف شهر نيز غالب آنان را به چشم چريک فدائي مي‌نگريستند. توماج نيز در شکل و حالتم احساس کردکه من نيز بايد فدائي باشم. بدين ترتيب صحبت‌هاي ما شروع شد. من که سعي مي‌کردم از ابراز نظر علني با ديگران خودداري کنم با ابهام و کنجکاوي با وي صحبت مي‌کردم. صحبت‌هاي‌مان ادامه پيدا کرد. به تدريج متوجه شدم که او از زاويه نگاه متفاوتي به جنگ مي‌نگرد. به همين دليل به حرف‌هاي من با علاقه گوش مي‌داد. درخاتمه حرف‌هايم گفتم که من از سوي سازمان به اين جا آمده ام. اما رفقا سخت سرگرم رسيدگي به سنگر‌ها و استحکامات هستند و با کشته و زخمي‌شدن بيشتر، خشم و عصبيت نيز بيش‌تر مي‌شود. او نيز متوجه شد که يک رفيق فدائي در ابعاد متفاوتي صحبت مي‌کند. به نظر من خود او در مجموع برخورد مناسب سياسي داشت و مدام حرف‌هاي مرا تأييد مي‌کرد.
در پايان اين گفتگوي دونفره، شخصي که هنوز نامش را نمي‌دانستم از روي نيمکت درمانگاه برخاست و گفت رفيق پس چرا معطلي، اين حرف‌ها را به صورت اعلاميه‌اي بنويس تا آن را چاپ کنيم!! پرسيدم مگر امکانات چاپ داري؟ گفت آره من امکانات و دوستان فراواني دارم. گفتم بايد مسئولين در جريان قرار بگيرند! گفت ترتيبش را مي‌دهم! به همين نحو عمل کرديم. متوجه شدم که او هم مي‌تواند بنويسد ودر کار نوشتن اعلاميه تشريک مساعي مي‌کرد. اين موضوع موجب خوشحالي و اميدواري بيشتر من شد چرا که کار توقف جنگ مي‌بايستي توسط خود دوستان ترکمن و شرکت فعال و مستقيم آنان صورت مي‌گرفت ونه از سوي من که در آنجا حضور داشتم ولي هيچ نقشي در جنگ نداشتم. دوستان مسئول نيز سخت سرگرم بودند و چون بي‌وقفه از آن سو مورد تعرض قرار مي‌گرفتند، طبعاً نمي‌توانستند کاري در توقف جنگ و يا حتا کاستن از شدت تير اندازي‌ها انجام دهند.
توماج مهندس کشاورزي فارغ التحصيل دانشگاه شيراز بود که مدت يک سال بدلائل سياسي و مخالفت به رژيم شاه به زندان افتاده بود. آنچه که بيش از ديگر مسائل در آشنائي با توماج نظرم را جلب کرد تفکر و روش سياسي او بود. او در واقع برخلاف بقيه به انقلابي گري افراطي گرايش زيادي نداشت. به معناي واقعي کلمه سياسي بود. نسبت به جنگي که در جريان بوداحساس نگراني و ناراحتي خاصي داشت. نقطه نظرات من در توقف فوري جنگ خيلي زود بدلش نشسته بود. من از اين که با چنين شخصيتي آشنا شده بودم انرژي گرفته و با اميدواري بيشتر به تلاش‌هاي خود افزودم. بدين‌سان درخشنده توماج به سرعت وارد ميدان بسيار حساسي شد. او در واقع کاراکتري سياسي و ديپلماتيک داشت. در مذاکرات و گفتگوهاي سياسي مهارت ذاتي از خود نشان مي‌داد. او با استعداد و توانائي که داشت در عرض چند روز درشرايطي که همه جا روحيه انقلابي گري موج ميزد، به عضويت هيأت آتش بس و صلح در آمد.
در گرماگرم جنگ يک روز با يکي از رفقاي ترکمن براي ديدن آخوند ارزانش به منزلش رفتم. ارزانش روحاني ترکمني بود که به شغل معلمي اشتغال داشت. بر خلاف روحانيون شيعه به جز ته ريشي کوتاه، هيچ‌گونه شواهدي دال بر روحاني بودن او ديده نمي‌شد. مردي حدود چهل سال، آدمي فروتن و بي‌تکلف بود. در مسائل مربوط به درگيري و جنگ مداخله نداشت و تا آن موقع که من او را ديدم کمترين نقشي در فعل و انفعالات جاري نداشت. آدمي متين و صميمي‌ بود. از نفوذ کلام و اعتبار خوبي برخوردار بود. افکار و نظرات اجتماعي‌اش به طورکلي مردمي و از آزادي و فعاليت‌هاي آزادانه کليه نيروهاي سياسي دفاع مي‌کرد. او عميقاً مورد احترام مردم ترکمن صحرا به خصوص اهالي گنبد و جوانان ترکمن بود.   
 
ورود هيأت سازمان
 
در فاصله چند روز که جنگ ادامه داشت، من نيز به تلاش‌هاي خود ادامه مي‌دادم. رفيقي را که هنگام ورود به گنبد ديده بودم، از منطقه خارج کردم. من از حضور او در منطقه و تشکيلات هواداران بي‌خبر بودم. او گنبد را به کمک قاسم از طريق بندر ترکمن ترک کرد. از کوشش‌هائي که ما در آنجا انجام داده بوديم نتيجه مشخصي به دست نيامده بود. در انتظار اقدام سازمان بودم که به من خبر دادند عازم منطقه شده است. من براي آوردن اين هيأت که متشکل از: امير ممبيني، مستوره احمد زاده و اشرف دهقاني بودند، خودم را به بندر ترکمن رساندم. در عين حال مطابق قرارهائي که قبلاً تنظيم کرده بودم، مي‌بايستي از سوي سازمان مقاديري اسلحه، دارو و کمک‌هاي پزشکي به منطقه ارسال مي‌شد. اين کارها نيز عملاً به طور موازي در جريان بود. بندر ترکمن به سر پل ارتباطي تبديل شده بود. براي مسئوليت بندر از قبل با رفيق قاسم گفتگو‌هائي داشتم. او که سخت سرگرم فعاليت و سازماندهي در بابل بود نمي‌توانست کارهايش را نيمه کاره رها کند از اين روي به پيشنهادم جواب مثبت نمي‌داد. اما پس از وقوع جنگ، با توجه به شرايط حساسي که به وجود آمده بود، پذيرفت. توافق کرديم که به طور موقت به بندر ترکمن رفته مسئوليت اين شهر و منطقه اطراف را بعهده بگيرد. اما در عمل دست کم حدود يک سال و نيم در منطقه باقي ماند.
هيأت نمايندگي سازمان با اتومبيل در بندر ترکمن منتظر من بودند. به اتفاق از همان راه پيش گفته حرکت کرده خود را به گنبد رسانديم. از سوي ديگر، هيأت ديگري از سازمان در مذاکره و توافق با دولت موقت رسماً عازم گنبد شدند. اين هيأت شامل مهدي فتاپور، محسن مديرشانه‌چي (بعداً با اقليت رفت و توسط جمهوري اسلامي کشته شد) و مهدي سامع بودند که مستقيم و از طريق معمولي در هماهنگي با نمايندگان دولت موقت به شهر گنبد رسيدند. گروه‌هاي مذهبي مسلح که با تعصب شديد مي‌جنگيدند، تنها به فکر ادامه درگيري و جنگ بودند. آن‌ها، به حرف هيچ فرد و مقامي اعتنا نمي‌کردند. دولت موقت مي‌خواست هرچه زودتر جنگ خاتمه پيدا کند. اما آن‌هائي که بايد به قطع جنگ متقاعد مي‌شدند از جاهاي ديگر حرف شنوي داشتند. موقعيت نمايندگان سازمان نيز حساس و خطرناک بود. آن‌ها نمي‌توانستند با هويت اصلي خود در شهر بمانند چه رسد به اين‌که براي برقراري آتش بس مذاکره کنند. تنها نماينده دولت موقت از هويت آن‌ها باخبر بود. براي تأمين امنيت آنان و پيشرفت مذاکرات، به عنوان نمايندگان دولت موقت معرفي مي‌شدند. هرچه که بود با همکاري نماينده دولت و فرمانداري و ديگر مسئولان دولتي رفقا براي برقراري آتش بس فوري تلاش مي‌کردند. 
ترکيب اين دو هيأت به طور حساب شده‌اي انتخاب شده بودند. همان‌طوري که گفتم کار متوقف کردن جنگ از دوسوي عملي بود. در عين حال سازمان نمي‌توانست از بالاي سر ستاد و رفقاي ترکمن که کاملاً درگير اين جنگ شده بودند، هيچ قدمي به جلو بردارد. نه تنها از سوي دولت و حاکميت تازه مي‌بايست شرايط آتش بس فوري فراهم شود بلکه بايد در ميان مبارزان ترکمن نيز همين تلاش‌ها صورت مي‌گرفت. در واقع برخلاف تصور عمومي که سازمان را يک طرف جنگ گنبد مي‌شناخت، در عمل چنين نبود. مبارزان ترکمن و غير ترکمن ستاد شوراها و کانون فرهنگي سياسي در اوج درگيري‌ها و جنگ و سنگر بندي‌ها، مي‌بايست به برقراري آتش بس و قطع جنگ راضي و متقاعد مي‌شدند.
تا آن موقع هيأتي نيز از سوي  سيد محمود طالقاني به گنبد آمده بود. اعضاي اين هيأت گويا هنگام مذاکره با نمايندگان ستاد مورد سوء ظن قرار مي‌گيرند و به اتهام اين که قصد شناسائي داشتند بازداشت و در يک اتاقک روستائي و در محلي شبيه به طويله در حومه ترکمن نشين گنبد زنداني مي‌شوند! من از اين قضيه باخبر شده به يکي از رفقا اعتراض کرده گفتم برايم روشن نيست شما چه مي‌کنيد با اين کارتان راه هرگونه مصالحه را بستيد!! من به صداقت آيت‌الله و مقصودش اعتماد داشتم. به لحاظ سابقه امر و شناختي که از مواضع او داشتم معتقد بودم که هيأت منتسب آيت‌الله از روي صداقت و احساس مسئوليت براي پايان دادن به جنگ و خون ريزي اعزام شده‌اند. من طالقاني را در زندان نديدم. فقط يک‌بار هنگامي که در زندان اوين سوار ميني بوس مخصوص حمل زندانيان از بندها به محل ملاقات بودم او را ديدم که به‌جاي چشم بند مرسوم که همه ما را وادار به بستن آن مي‌کردند، عبايش را بر سر کرده بود. در طول راه کوتاه تا محل ملاقات او را انسان وارسته، شوخ طبع و سرحال و مقاوم ديدم که با شوخ طبعي و به بهانه‌هائي که ساواکي‌هاي همراه حساس نشوند مي‌کوشيد با من رابطه برقرارکند. اين لحظات حاوي پيام‌هاي رمز انساني فراموش نشدني اند و به همين دليل در ذهن آدم باقي مي‌ماند.
علاوه بر بازداشت هيأت آيت‌الله، عده زيادي که شايد حدود چهل پنجاه نفر بودند در جريان عمليات مسلحانه توسط مبارزان ستاد و کانون دستگير شده و همه را به صورت چشم بسته درمسجد بزرگي نگهداري مي‌کردند. با شنيدن چنين خبرهائي گفتم مي‌خواهم اسيرها را از نزديک ببينم! به اتفاق تاجي به مسجد رفتيم. با ديدن آن‌ها يهو دلم گرفت! همه آدم‌هاي معمولي و جوانان شيفته انقلاب بودند. بيشترشان جوان و کم سن و سال بودند. آنان با چشم بندي که چندان دقيق نبود و با دست‌هاي از پشت بسته، برروي قالي‌هاي مسجد در کنار ديوار و ستون‌ها نشسته بودند. من خود را ازمعرض ديد آن‌ها کنار مي‌کشيدم. من همواره مي‌کوشيدم خود را از دايره شناخته شدن دور نگه دارم. ديده شدن من موجب مشکلات بعدي در حرکت و فعاليت‌هاي سياسي سازماني‌ام در منطقه مي‌شد. البته بخشي ازآن‌ها از نقاط ديگر مانند شاهرود (خميني شهر کنوني) و بهشهر و يا قم آمده بودند و به دليل ناآشنائي به محيط شهر گنبد و هم‌چنين ناشي بودن در عمليات شهري خيلي زود به اسارت مبارزان ستاد شوراها در آمدند. به آ‌ن‌ها تلقين کرده بودند که شما به جنگ کفار و روس‌ها و کمونيست‌ها مي‌رويد! از اين روي با نفرت و خشمي عجيب، بي‌محابا حمله مي‌کردند. آنان با تجهيز به اين روحيه تهاجمي که با چاشني ايمان و اعتقاد مذهبي در آميخته بود، در واقع به آدم‌هاي بسيار خطرناکي تبديل شده بودند. چاره‌اي جز نگهداشتن آن‌ها نبود. با اين روحيه و تلقينات آزاد کردن آنها چندان عاقلانه هم نبود چرا که متعصب بودند و با بيرحمي و خشونت مي‌جنگيدند. به هرحال تنها از تاجي خواستم که آن‌ها حقوقي دارند که بايد رعايت شود و اگر ممکن است چشم‌هايشان را بازکنيد. و نيز تأکيد کردم بلافاصله نمايندگان طالقاني را آزاد کنند. او نيز ضمن تأييد قول‌هائي داد و من ديگر نمي‌دانم چه شد و البته چند روزي بيشتر اين بازداشت‌ها دوام نياورد و با آتش بس، همه اسيران دو طرف آزاد شدند.
 
تلاش براي آتش بس
 
هيأتي که امير در رأس آن بود بلافاصله دست به کار شد. تحرک چشم‌گيري در توقف جنگ در اين سوي جبهه به وجود آمد. صحبت و گفتگو‌هاي جدي همراه با شنيدن اخبار تأثيرات بسيارمنفي جنگ عليه سازمان و ستاد شوراها در تهران و ساير نقاط ديگر جائي براي شک و ترديد در قطع فوري جنگ در فعالين ستاد و مردم باقي نمي‌گذاشت. مردم ترکمن، سازمان را تنها مدافع و حامي خود مي‌شناختند که در مقابل حاکمان تازه به قدرت رسيده قد علم کرده و حقوق و خواسته‌هاي آنان را طرح مي‌کرد. و اکنون حوادث جنگ و استمرارآن شرايط سياسي نامناسبي عليه سازمان و در نتيجه عليه حقوق وخواسته‌هاي مردم منطقه به وجود آورده بود.
مذاکرات در آن سوي جبهه با همکاري فرماندارشهر گنبد و آمادگي و کمک مقامات محلي دولتي براي آتش بس فوري به خوبي پيش مي‌رفت. اما نيروهاي پيرو خميني به هيچ‌وجه گوششان بدهکار اين حرف‌ها نبود. آن‌چه که من در آن موقع ازآن سوي جبهه شنيده و به ياد دارم مخالفت گروه‌هاي تند روي حزب‌اللهي با هرگونه آتش بسي بود. آن‌ها خواستار ادامه جنگ و نابودي مبارزان فدائي وترکمن و يا تسليم و مجازات آن‌ها بودند. به خصوص مردان مسلح شاهرودي و همه کساني که از بهشهر و قم و تهران و مشهد براي جنگ آمده بودند اصلاً گوش شنوائي نداشتند. آتش بس‌هاي اوليه نيز از سوي آن‌ها به هيچ‌وجه رعايت نمي‌شد. تماس و هماهنگي ميان دوطرف هيأت نمايندگي سازمان، ما را از وضع دوگانه حاکم در آن طرف با خبر مي‌کرد. ما مي‌کوشيديم با توجه به اين وضعيت مبارزان ترکمن را به تحمل وعدم پاسخ به تيراندازي‌ها تشويق نمائيم تا بتوانيم تندروهاي طرف مقابل را خنثي کنيم.
با هماهنگي دست اندرکاران دو سوي جنگ، توافقي بر آتش بس صورت گرفت. اما تندروهاي مذهبي به هيچ‌وجه زير بار نمي‌رفتند و اگر قبول مي‌کردند، در عمل رعايت نمي‌کردند. ما در اين سوي جنگ، تمام قواي خود را به حفظ آتش بس متمرکز کرديم. امير نيز اعلاميه‌هائي تشويق کننده ميهني به سود آتش بس و صلح و محکوم کردن فرصت طلبان، عوامل مرموز پشت صحنه و کليه جنگ طلبان نوشته و فوراً چاپ و پخش شد. ياران ما اسلحه به دست در سنگرها، به سختي خود را کنترل مي‌کردند. گرچه کوشش مي‌شد هويت اعضاي هيأت علني نشود مع الوصف گفتگوهاي اشرف دهقاني بر اذهان هواداران و شيفتگان چريک‌ها تأثيرات مطلوبي باقي مي‌گذاشت. حضور مستوره احمد زاده (خواهر مسعود و مجيد احمد زاده) که خود پزشک بوده و به مداواي زخمي‌ها مشغول شده بود، در روحيه مبارزان و هواداران سازمان اثرات تقويت کننده داشت. به طورکلي حضور اشرف دهقاني در ميان مبارزان ترکمن (تنها چهره آشکار و شناخته شده چريک‌هاي فدائي خلق در آن زمان)، نشان دهنده عزم همه چريک‌ها در قطع فوري جنگ و مخالفت با درگيري‌هاي مسلحانه بود. با اين همه هر لحظه امکان پاسخ به آتش لاينقطع مسلسل‌ها توسط رفقاي ترکمن وجود داشت. من مداوماً به تشويق آن‌ها مشغول بودم. از مسئولين قول عدم پاسخ به تيراندازي‌ها گرفته بودم. اما اين کافي نبود. قانع کردن آنان کفايت نمي‌کرد مي‌بايستي از شدت تحريک پذيري آن‌ها کاسته و به قدرت تحمل و تسلط بر اعصاب شان افزود چرا که شرايط بسيار شکننده بود. خوشبختانه تندروهاي مذهبي نمي‌توانستند با تيراندازي‌هاي متوالي خود به پيش روي دست بزنند. سنگربندي‌ها دقيق و نيروهاي بسياردر همه جا براي مقاومت آماده بودند. مهاجمان به ادامه جنگ مي‌انديشيدند. آن‌ها مي‌خواستند از اين سوي به آتش آن‌ها پاسخ داده شود تا جنگ طلبي و تعرضات گسترده خود را توجيه کنند.
تا آن زمان چند بار آتش بس‌هاي نيمه کاره توسط حزب‌الله زير پا گذاشته شده بود. اين همه خشونت و اشتهاي بي‌پايان براي جنگ و تيراندازي که طبعاً چيزي جز مرگ و خرابي نمي‌توانست به ارمغان آورد، از کجا و چگونه زاده شده بود؟ من در آن موقع پيش خود در حيرت بودم و نمي‌فهميدم که اين همه کينه و عداوت ازکجا و چگونه و چرا به وجود آمده است و پشت اين همه تعصب چه چيزي خوابيده است؟ تيراندازي‌هاي حزب‌الله در روز قطع مي‌شد، اما به محض تاريکي هوا دوباره با شدت تمام از سر گرفته مي‌شد. صفير هزاران گلوله داغ که از خانه‌هاي مهاجمين شليک مي‌شد، در همه جا به گوش مي‌رسيد. در آسمان مسير گلوله‌هاي سرخ که به سرعت از يک جهت مشخص به سوي ديگر مي‌رفتند بوضوح ديده مي‌شدند. شايد دو سه ساعت چنين وضعي ادامه داشت. با اين همه از سوي رزمندگان ستاد تحمل و خويشتن داري ادامه داشت. آتش بس در دو شب پياپي با چنين شدت و حدتي نقض مي‌شد. تنها در روز سوم بود که مقامات دولتي توانستند بر اوضاع مسلط شده و تندروها را کنترل کنند. پس از آن هيأت نمايندگي ستاد براي مذاکره و حصول توافق قطع جنگ و برقراري صلح تعيين شدند. اعضاء هيأت نمايندگي عبارت بودند از: ارزانش، درخشنده توماج، عبدالحکيم مختوم، بهمن و تاجي! اين هيأت در روز سيزدهم فروردين با نمايندگان دولت در موارد زير به توافق مي‌رسند:
۱- انتقال سريع مجروحين به بيمارستان!
۲- آزادي کليه دستگير شدگان!
۳- عقب نشيني کامل طرفين از سنگرها و پاک سازي شهر!
۴- واگذاري حفظ نظم شهر به ارتشن تا اطلاع ثانوي!
پس ازتثبيت آتش بس و شروع مذاکرات و حصول توافقات ضمني و يا عملي ميان طرفين، سنگر بندي‌ها برچيده شدند. فضاي جنگ بعد از يکي دو روز تغيير يافت و به تدريج آرامش نسبي برقرارگرديد. اسيران هر دو سوي آزاد گرديدند. هيأت نمايندگي سازمان نيز ماندن را جايز ندانست و بلافاصله منطقه را ترک کرد. من چند روزي در منطقه باقي ماندم. ازعده‌اي مبارزين ترکمن خواستم که در جائي جمع شوند تا در باره مسائل ضروري صحبت کنيم. اکنون از ترکيب شرکت کنندگان اين جلسه به جز يوسف کُر، به ياد ندارم. درآغاز من در باره ضرورت تدوين و تنظيم خواست‌هاي سياسي اصلي و محوري مردم و مبارزان ترکمن توضيحاتي دادم. به دوستان با تأکيد گفتم ديگر نمي‌توانيد بدون تدوين و ارائه يک طرح کلي و عمومي از خواست‌هاي تان به مبارزه ادامه دهيد! حاصل اين نشست و گفتگوها تنظيم طرحي هشت ماده‌اي بود که بلافاصله در همان زمان منتشر شد. اين سند ضمن اين که حاوي خواست‌هاي سياسي و فرهنگي خلق ترکمن است در عين حال به خوبي بازتاب دهنده روحيات راديکاليسم انقلابي آن زمان همه ما نيز هست! بعد از اين من نيز از همان راه قبلي به مازندران برگشتم. همه آن‌هائي که طي حدود ده روز تشنج و جنگ، خانه و زندگي خود را ترک کرده بودند به تدريج به خانه‌هاي شان بازگشتند. اين که هيأت نمايندگي ترکمن‌ها چگونه و در چه شرايطي توانست با نيروهاي متعصب مذهبي به توافق برسند و اصولاً توانستند به پاي ميز گفتگو با آن‌ها هم بنشينند اطلاع دقيقي ندارم اين مسئله را بايد از دوستان دستاندرکار شنيد.
هر چه که بود جنگ تمام شد. مسئولين ستاد شوراها، دوباره به سازماندهي و کارهاي‌شان ادامه دادند. تشکيلات هواداران سازمان نيز به گسترش سازماندهي خود مشغول شد. پس از جنگ موقعيت و اعتبار سازمان در ميان مردم ترکمن به مراتب افزوده شد.
 
"پانويس عليرغم اين وضعيت که براي قاسم ايجاد شده بود در رهبري سازمان نسبت به او  بي‌توجهي غير عادلانه‌اي وجود داشت. متأسفانه من براي تغيير شرايط او و به خصوص معرفي و دفاع از شحصيت، صداقت و تحمل‌پذيري‌هاي قاسم تلاش موثري نکردم. او تا اوايل سال 61  بنا حق به عصويت کميته‌ مرکزي در نيامده بود."
 
ادامه دارد ...
مطلب بعدي: پي‌آمدهاي جنگ گنبد


[ نسخه قابل چاپ ] [ اين متن را با ايميل بفرستيد ] [ بازگشت به صفحه اول ]

استفاده از مطالب اين سایت با ذکر منبع بلامانع مي باشد