Turkmensahra

  ترکمنصحرا

سازمان در ترکمن صحرا
(قسمت چهارم)


نقی حمیدیان
safar_arezoo@yahoo.co.uk
        
        براي تقويت و نظارت مستقيم برامور و حفظ روابط نزديک‌تر با منطقه، بنا به درخواست دوستان تصميم گرفتيم هاشم را به عنوان نماينده سازمان در گنبد باقي بگذاريم. روز بعد ما سه نفر با راهنمائي يوسف به بندرشاه که از همان روزها بندر ترکمن ناميده مي‌شد رفتيم. در آنجا نيز عده‌اي از هواداران دفتري دائر کرده بودند. براي تقويت سياسي و تشکيلاتي بندر ترکمن و حومه و شهر گميش تپه در صدد يافتن رفيقي توانا بوديم که مي‌بايست در بندر ترکمن ساکن شود تا اين شهرها را تحت پوشش و سازماندهي قرار دهد. بندر ترکمن دومين شهر بزرگ ترکمن نشين بود. يکي از مسائل سازماندهي در منطقه ترکمن صحرا رابطه و هماهنگي دو شهر عمده گنبد و بندر ترکمن بود. شهر آق قلا (پهلوي دژ سابق) در شمال گرگان در دل صحرا قرار دارد و تعدادي از هسته‌هاي هوادار در آن‌جا فعاليت مي‌کردند.
ما سپس به ساري رفتيم. روز بعد هاشم به محل مأموريت جديد خود به عنوان تنها عضو و نماينده سازمان در منطقه ترکمن صحرا رهسپار شد. زمان آن به درستي بخاطرم نمانده گمان مي‌کنم ازنوزدهم اسفند ۵۷ به بعد بود. تا آن زمان آشنائي من با هاشم به دو هفته هم نمي‌رسيد. من براي او و ديگر چريک‌های فدائي احترام زيادي قائل بودم. در واقع آنان را شهيدان زنده مي‌دانستم. در عين حال هاشم رفيقي صميمي و با احساس بود اما مسئوليتي که بر عهده او قرارگرفته بود مثل همه جا و همه افراد ديگر سازمان فرسنگ‌ها از دانش و تجربه محدودمان سنگين‌تر بود.
هاشم غالباً در سفر به شهرها و تماس با هواداران کمتر حرف مي‌زد. در آن مدت کوتاه من هيچ نمودي از تندروي و يا تک روي از او نديده بودم. در عين حال مأموريت گنبد مستلزم ماندن در آن شهر بود. اين براي من ممکن نبود. اولاً اهميت و وسعت مسائل گنبد به آن شکلي که بعداً پيش آمد در چشم‌انداز احساس نمي‌کردم. ثانياً من اهل ساري و مازندراني بودم و کار در ميان هواداران و گروه‌ها و محافل متشکلي که بعضاً بسيار گسترده بودند احتياج به پاسخ‌گوئي سياسي و سازماندهي مداوم داشت. درهمه شهرها به کمک محافل و تشکل‌هاي هواداران و برخي از کادرهاي آزاد شده از زندان‌ها تلاش‌هائي براي پي ريزي تشکيلات جديد شروع شده بود که حضور من ضروري بود. ثالثاً در مازندران براي هاشم هنوزکار و وظيفه خاصي وجود نداشت. من به کمک مهرنوش مي‌توانستم نيازهاي اوليه را رفع کنم. در هر شهري زندانيان سابق در ارتباط با هم مشغول سازماندهي نيروهاي هوادار بودند. من نيز در هر شهري فاميل و آشناياني داشتم که از امکانات آن‌ها به نحوي استفاده مي‌کردم.
مشغله در ستاد ساري و جاهاي ديگر کم نبود. از جمله از سازمان سخن‌ران مي‌خواستند. يا پاسخ رد مي‌داديم و يا اجباراً خودم مي‌رفتم. استفاده از افراد ديگر موجب رضايت قرار نمي‌گرفت. نه مهرنوش و نه هاشم در اين کار آمادگي نداشتند. در اين سخنراني‌ها مي‌بايستي به پرسش‌هاي حضار در موارد و مسائل مختلف پاسخ گفت. خودم نيز دچار مضيقه جدي بودم اما با توجه به اوضاع و شرايط آن زمان در مجموع مي‌توانستم رفع حاجت کنم. البته نه در توضيح سياست‌ها و مواضع و چشم‌اندازهاي ناروشن اوضاع بلکه درباره سازمان و نقش آن در انقلاب و مسائل حفظ و تعميق انقلاب در چهارچوب ‌کلیی مواضع مارکسيستي، مي‌توانستم از عهده برآيم. در واقع آن اندازه توانائي داشتم که ابهامات و تاريکي‌هاي سياسي وتناقضاتي که در کنه ضمير داشتم کم و بيش بپوشانم.
با رفتن هاشم به گنبد، هواداران با علاقه و دلگرمي بسيار دور او حلقه زدند. همه آن‌ها که در روياهاي خود آرزوي ديدن چريک فدائي داشتند اينک ناباورانه او را در کنار خود مي‌ديدند. هاشم نيز که در روياهاي خود هرگز چنين موقعيتي را متصور نبود اينک همانند يک سردار واقعي نبرد، خود را در ميان عده کثيري از هواداران و انقلابيون پرشور يافته بود. حرکت وي در ميان هواداران مشتاق، در عرض چند روز عملاً از او اسطوره و قهرمان ساخت. من از مسائلي که در آن زمان کوتاه در گنبد وستاد شوراها گذشت اطلاع ندارم. اين که به طور دقيق چه عامل مشخصي موجبات جنگ را فراهم آورد، در آن زمان نمي‌دانستم. بنطر مي‌رسد در ميان مجموعه مسائل سياسي فکري و عملي که در آن اوضاع پيچيده دخالت داشت هيچ کدام به تنهائي نمي‌توانست دليل شروع سريع جنگ باشد. اصولاً جستجو براي يافتن علت شروع جنگ کارمشکلي است. با اين همه به نظر من با توجه به مجموعه عوامل و شرايطي که در بالا اشاره شد، مسئله رفراندم جمهوري اسلامي به آن شکلي که خميني دنبال مي‌کرد، بستر اصلي و عمومي تهاجم و جنگ را تشکيل مي‌دهد. در آن زمان سازمان تنها تشکيلات سراسري از صفوف نيروهاي انقلاب بود که از موضع خميني و رفراندم جمهوري اسلامي مورد نظر او آشکارا انتقاد مي‌کرد. بر اين زمينه حساس سياسي در کل کشور در لابلاي انبوهي ازمسائل بحراني که در محل جريان داشت، هر بهانه يا مستمسک کوچکي مي‌توانست سرآغاز حمله و تهاجم به سازمان، مبارزان و مردم انقلابي ترکمن در منطقه گردد.
ما براي مسئوليت هاشم گفتگوي جداگانه‌اي نکرديم. من مي‌بايست از فکر و نظريات مشخص او در اين باره جويا مي‌شدم. اين اشتباه جدي من در اين رابطه بود. در واقع مي‌بايستي در باره مسئوليت و وظائف هاشم،‌ما سه نفر به طور جداگانه گفتگو داشته و هوشياري او را برمي‌انگيختيم تا در کارهاي مهم با ما و يا دست کم با رهبران سازمان در تهران مشورت کند. من نمي‌دانم ارتباط هاشم با ستاد سازمان در تهران چگونه بود و چه کيفيتي داشت. به هرحال ما هاشم را بحال خود گذاشتيم و حتا قرار تبادل نظرهاي ضروري در مواقع حساس را با هم نگذاشتيم. منتها ما در همان گنبد قول داده بوديم که در اولين فرصت‌ به آن‌جا سر بزنيم بدون اين که زمان مشخصي در نظر گرفته باشيم. در عمل شرايط دوندگي‌ها و پاسخ‌گوئي به خواست‌ها و برقراري ارتباطات و غيره، حتا فرصت خواب را نيز از ما گرفته بود. تشکيلات اوليه و نوپاي هواداران سازمان با مسئوليت‌هاشم در بطن چنين شرايط پر تناقضي با شتاب به کار سازمان‌دهي ستاد شوراها و سازماندهي مردم مشغول شد. دوستان در راستاي پاسخ‌گوئي به نيازهاي ضروري ستاد و ساير اقداماتي که دنبال مي‌کردند، در پي گرد آوري سلاح نيز بودند. آنان بر بستر ذهنيت چريکي در بطن شرايط فوق‌العاده غير عادي و حتا متشنج تمايل محسوسي به جمع‌آوري اسلحه داشتند. گويا تا آن زمان دست کم چند قبضه اسلحه جمع‌آوري کرده بودند.   
 
موضوع خلع سلاح پاسگاه‌ها
 
يکي از موانع جدي که درمقابل گسترش فعاليت‌هاي ستاد قرار داشت پاسگاه‌هاي ژاندارمري بود. پاسگاه‌ها در وضعيت بلاتکليفي خاصي بودند. شکايات طرفداران رژيم سابق و صاحبان زمين‌هاي کشاورزي عليه روستائيان به آنها ارائه مي‌شد و آنان نيز طبق روال قبلي به سراغ اين و آن مي‌رفتند. اما از سوي ديگر دهقانان و کارگران و همه کساني که با دارو دسته‌هاي رژيم سابق به نحوي درگير بودند به کانون و ستاد به عنوان تظلم روي مي‌آوردند. آنان از اين نهاد‌هاي به اصطلاح خودي، انتظار کمک و پشتيباني داشتند. برخي ازدوستان کم کم به اين نتيجه مي‌رسند که براي ايجاد شوراهاي جديد و يا حفظ شوراهاي تشکيل شده بايد به نحوي از سد ژاندارمري عبورکرد در غير اين صورت يعني بدون داشتن حداقلي از قدرت اجرائي نمي‌توان به خواست‌هاي دهقانان و زحمت‌کشان پاسخ گفت! هم زمان با اين وضعيت، حرکاتي در برخي روستاها صورت مي‌گرفت که مداخله ستاد را به ناچار در پي داشت. يکي از پاسگاه‌هاي ژاندارمري به نام"دوزالوم" (پدوي)، به دليل خلأ قدرتي که به وجود آمده بود، در مقابل اعتراضات روستائيان به طور مسالمت آميز اسلحه‌هاي خود را تحويل دادند. آنها نيز اين اسلحه‌ها را به ستاد واگذار کردند. چنين حرکاتي که به طور خود بخودي صورت مي‌گرفت دامنه اقدامات نه سنجيده و فکر نشده ستاد را گسترش مي‌داد.
با توجه به مجموعه عوامل و حرکاتي که در شهر از سوي تندروهاي متعصب و واکنش‌هاي مردم صورت مي‌گرفت، به طور عملي محتواي رزمي ستاد به سرعت برجسته مي‌شود. بدين‌سان تشکيلات نو پاي هواداران سازمان بدون توجه به شرايط عمومي و حساسيت‌ها و تشنجات فزاينده محلي و کشوري که در کار بود، به خلع سلاح برخي از پاسگاه‌هاي ژاندارمري کشيده مي‌شود. به گفته مجيد، او در جريان چنين تلاش‌ها و يا تصميماتي قرار نداشته است. در اين مورد هاشم در مصاحبه با نشريه آرش شماره ۷۹ هيچ اشاره‌اي نمي‌کند. جدا از اين مسئله، به گفته يکي از مسئولان آن زمان ستاد، اين تصميم به دليل ابعاد غير متعارف و يا عواقب غير قابل پيش‌بيني آن و يا دلائل ديگر، داوطلبي براي اجرا نداشت و عملاً ناديده گرفته شد. بالاخره عباس هاشمي در نوبت ديگر اعلان کرد که اگر کسي داوطلب نيست من خود به تنهائي خواهم رفت. ناگهان ولوله‌اي افتاد و عده‌اي تحت تأثير اسطوره چريکي هاشم که در فاصله زماني دو سه هفته بر بستر توهمات و روياهاي ذهني هواداران عملاً به صورت قهرمان افسانه‌اي درآمده بود، براي خلع سلاج پاسگاه بسيج شدند. ماجراي تلاش براي خلع سلاح پاسگاه ژاندارمري به ويژه کوشش نافرجام براي خلع سلاح "گروهان" مرزي "مراوه تپه" (و ماجراهائي که مي‌بايد از زبان و قلم خود دست اندرکاران آن شنيد و يا خواند)، مناسبات بحراني نيروهاي انقلاب در گنبد را به مرحله حاد کشانيد. ستاد شوراها که قرار بود به کار ديگري بپردازد به سوي خلع سلاح پاسگاه‌ها کشيده شد. مي‌گويم کشيده شد چرا که چنين اقدامي از پيش به دقت مورد ارزيابي ستاد و تشکيلات هواداران قرار نگرفته بود. با توجه به گفته مجيد حتا او که مسئوليت مستقيم در مورد مأموريت ما داشت اطلاعي از اين تصميم نداشت.
ماجراهاي مربوط به گروهان بزرگ مرزي مراوه تپه معنائي جز بي‌دفاع کردن کشور در مناطق مرزي اتحاد شوروي نداشت که حساسيت کشوري به ماجرا مي‌بخشيد و حتا مي‌توانست ابعاد جهاني هم پيدا کند. نبايد در اين ميان به نقش برخي پاسگاه‌هاي ژاندارمري که به نوعي به تحريک ستاد دست زده بودند ناديده گرفت. فرمانده گروهان ژاندارمري مراوه تپه بدلائل و انگيزه‌هاي مشکوک و يا شخصي! با ارسال پيام جعلي مبني بر تحويل داوطلبانه گروهان، از مسئولين ستاد خواست که به محل بروند تا آن را به طور مسالمت آميز تحويل بگيرندو براي اين که موضوع حالت طبيعي داشته باشد گفته شد که مردم محل بي‌صبرانه منتظر نمايندگان ستاد هستند! براساس اين خبر که نقشه‌اي بيش نبود، ستاد نيز گروهي متشکل از چند نفر مسلح و غير مسلح به محل مي‌فرستد. ولي به‌جاي تحويل گرفتن گروهان، خود محاصره شده و بازداشت مي‌شوند از مردم نيز خبري نبود. پياده کردن اين توطئه و انعکاس آن به ساير واحدها و نهايتاً به دولت و رهبران در مرکز، مي‌توانست موضوع را در ابعاد به کلي متفاوتي بازتاب دهد. اين قضيه هم‌چنين مي‌توانست به معناي يک نقشه از پيش حساب شده ستاد و جنبش مردم ترکمن و سازمان براي جدا کردن منطقه و الحاق آن به اتحاد شوروي و غيره تعبير شود. در واقعيت امر خلع سلاح گروهان مرزي به هيچ‌وجه تحقق پيدا نکرد. اماچنين تلاش‌هائي در آستانه شروع حمله کميته و سپاه به ترکمن‌ها، مي‌توانست بهانه خوبي باشد. البته تعدادي از پاسگاه‌هاي ژاندارمري بعد از تحميل جنگ به ترکمن‌ها خلع سلاح شدند و نه قبل از آن. اهميت و اثربخشي اقدامات مسئولان ستاد و کانون بعد از شروع جنگ به هيج وجه تعيين کننده نبود.
بايد دانست که بخشي ازحوادث و اتفاقات بحران زا در هر دو سوي، به طور خود انگيخته و هدايت نشده جريان مي‌يافت. با اين حال نبايد اتخاذ تصميمات خاص و حتا اشتباه آميز مسئولين ستاد را عامل تعيين کننده شعله ورشدن جنگ دانست. حتا نمي‌توان اقدامات تحريک آميز و آگاهانه طرف‌هاي اصلي درگيري‌ها و کشمکش‌هاي فزاينده يعني کميته‌ها و پاسداران محلي و تقويت کنندگان غير محلي آن‌ها را تعيين کننده دانست. کسي نمي‌تواند وجود عنصر سرکش تعصب و طغيان گري شديداً ايماني جوانان انقلابي مذهبي پيرو خميني و برانگيختگي و تلقين پذيري شديد آن‌ها را نا ديده بگيرد. اين نيروها قبل از شروع جنگ از شهرهاي ديگر مانند شاهرود، قم، بهشهر، مشهد و تهران براي قلع و قمع به اصطلاح «کفار و عوامل روس‌ها» اعزام مي‌شدند. حتا حضور مشکوک و مانورهاي بعضي از آخوندهاي اعزامي به گنبدرا عليرغم نتايج مخرب آن نمي‌توان تعيين کننده دانست. مسئولين ستاد به دنبال جنگ و درگيري‌هاي مسلحانه نبودند. مجموعه اقدامات آنان گرچه به سهم خود کار را به بحران و درگيري مي‌کشانيد اما آنان هرگز چنين قصد و انديشه‌اي نداشتند. به جرأت مي‌توان گفت که طرف ديگر از پيش با چنين قصد وانديشه‌اي تلاش مي‌کرد. آنان خود را حاکمان مطلق کشور و منطقه مي‌دانستند. آنان همه چيز را براي خود مي‌خواستند. تفکر و روحيه شان در واقع تفکر و روحيه مالکيت برکل کشور، جنبش و انقلاب و حتا "مردم" بود. سير حوادث و رويدادهاي فاجعه باري که در کشور به وقوع پيوست بيانگر همين نوع نگرش و تمايلات روحانيون حاکم و پيروان متعصب آنان بوده است. تا آن‌جا که من موضوع را طي ماه‌ها تعمق و پرس و جوهاي مکرر دنبال کردم، ماجراي توطئه فرمانده گروهان مراوه تپه سهم محسوس‌تري در کل برنامه تدارک حمله نظامي‌داشته است. به نظر مي‌رسد مسئولين ستاد بي‌خبرانه به دام توطئه مشکوک در مورد خلع سلاح اين گروهان افتادند. اين اشتباه سياسي، بهانه تکميلي براي تهاجم به ستاد به دست مهاجمان داد. با توجه به اهميت و حساسيت بسياري از موارد و عوامل ريز و درشتي که به آن اشاره کردم، با اين همه، بخش بزرگي از اين‌ها، به نظر من در بطن يک کشمکش بسيار مهم سياسي در سطح کل کشورو در مرکز جريان داشت، قابل درک و تبيين است.
در روزهاي آغازين سال ۵۸ درهمه جاي کشور موضوع رفراندم جمهوري اسلامي و اختلاف نظرات جدي حول آن جريان داشت. روحانيون حاکم با دقت و با حساسيت خاصي به تدارک يکي از مهم‌ترين آرزوهاي خود يعني ايجاد حکومت اسلامي مشغول بودند. تقريباً تمام توجه و نظرات نيروهاي مختلف به اين موضوع بسيار مهم متمرکز شده بود. سازمان ما نيزموضعي افشاگرانه و مخالف با مقاصد روحانيون داشت. در بطن اين شرايط دراواخر اسفند ۵۷ جنگي در سنندج درگرفت که با وساطت دولت موقت خاتمه يافت. در پي اين ماجرا، مسئله تشنج‌آفريني‌هاي تندروهاي مذهبي در گنبد که به دروغ به سازمان و کانون سياسي و ستاد مرکزي شوراها نسبت داده مي‌شد و توطئه خلع سلاح برخي از پاسگاه‌ها در ترکمن صحرا پيش آمد. اين مسائل گرچه خيلي مهم و پر اهميت بودند اما دررابطه با اختلاف نظرات اصلي حول رفراندوم جمهوري "اسلامي" در درجه اول اهميت قرار نداشتند.
سازمان چريک‌ها، رفراندم پيشنهادي خميني را به دليل مبهم گذاشتن محتواي سياسي جمهوري اسلامي و نيز روش غير دموکراتيک برگزاري همه پرسي، مورد تحريم قرار داد. در پي آن، کانون سياسي فرهنگي خلق ترکمن نيز بر همين موضع پاي فشرد. کانون به سهم خود براي توضيح بيشتر علل عدم شرکت در رفراندم، اعلام کرد که ميتينگي در روز ششم فروردين در محل کانون برگزار خواهد کرد. اين مسئله بر بستر مجموعه اقدامات، عمل‌ها و عکس العمل‌هاي متقابل، عزم تجاوز گران مسلح را جزم کرد. يورش نظامي به ميتينگ سياسي، معناي سياسي روشني داشت. اين تهاجم جنگي، بدون اشاره يا اجازه رهبري انقلاب صورت نگرفت. موضوع اين ميتينگ مخالفت با رفراندم جمهوري اسلامي و روز حمله و تحميل جنگ به کانون و ستاد شوراها نيز عليه اين ميتينگ بوده است.
 
 جنگ اول گنبد (ششم تا سيزدهم فروردين ۵۸)
 
بعد از تصميم‌گيري در مورد تشکيل ستاد و رفتن هاشم به گنبد، من و مهرنوش به کارمان در مازندران ادامه داديم. براي روز ۲۶ اسفند هشتمين سالروز اعدام رفقاي سياهکل مراسمي در محل ستاد ساري برگزار کرديم. راجع به سياهکل و اعدام شده‌گان به ويزه احمد فرهودي و عباس و اسد مفتاحي سخناني ايراد کردم. نوروز سال ۵۸ اولين عيدي بود که ما بدون وجود رژيم شاهنشاهي ۲۵۰۰ ساله و هزار فاميل غارتگر خانواده پهلوي و نوکران آن مي‌گذرانديم. زمان و حوادث به سرعت مي‌گذشتند و تا سر بلند کنيم با قضيه درگيري و جنگ گنبد مواجه شديم. ما سخت سرگرم کارهاي خود بوديم که خبر‌هائي راجع به شروع درگيري و تشنج در گنبد رسيد. طي تماس تلفني با گنبد کوشيدم مستقيماً از هاشم چگونگي ماجرا را بشنوم. تماس بر قرار نشد. اما از آن سوي، تاجي با ما تماس گرفت و درخواست کمک کرد. از نحوه تماس و محتوي گفتگوي کوتاه با گنبد فهميديم که در آنجا خبرهاي بدي مي‌گذرد. براي چاره جوئي، تصميم گرفتيم من خود به گنبد بروم و از نزديک ماجرا را بررسي و به جلوگيري از دامنه تشنجات بر آيم. در اين رابطه به بررسي احتمالات و شرايط و چگونگي سفر به گنبد مشغول بوديم که از تهران مجيد زنگ زد. پرسيد رفيق عبدالله (نام مستعار سازماني من) جريان گنبد چيست و در آنجا چه مي‌گذرد؟ گفتم بي‌اطلاعم ولي همين يکي دو ساعت پيش شنيدم که در آنجا حوادثي در شرف وقوع است! اعتراض گونه گفت بابا! هاشم را چرا تنها گذاشتي! معطل نکن! بلافاصله به آن‌جا برو تا جائي که مي‌تواني جلوي بروز درگيري و خشونت را بگير! وي ادامه داد که ما درتهران مي‌کوشيم که به طريقي جلوي گسترش درگيري‌ها را بگيريم! متوجه شدم که حوادث مهمي در شرف وقوع است که مايه نگراني اعضاي مرکزيت شده است.
بلافاصله دست به کارشدم با مهرنوش قرار تماس گذاشتم. کوشيدم که سفر من به گنبد کاملاً محرمانه باشد. به جز يکي دوتن از فعالین در ستاد بقيه از ماجراي مأموريت من بي‌اطلاع ماندند. در همان موقع تأکيد داشتيم که بايد رفتن من به گنبد مخفي به ماند. مي‌دانستیم که با رفتن به گنبد، بلافاصله در شهر ساري مورد اعتراض قرار خواهيم گرفت. ما به طور حسي متوجه شده بوديم که ماجراي درگيري گنبد از آنجا که پاي سازمان به ميان مي‌آيد، موجب مخدوش شدن چهره سازمان و اشکالات جدي خواهد شد بدون اين که از دامنه آن تصور روشني داشته باشيم. درعين حال معلوم بود سفر من به گنبد سفري خطرناک خواهد بود. به اتفاق رفيق مهندسي از هواداران سازمان که امکانات مناسبي داشت، به عنوان همراه به سوي گرگان روان شديم. باخبر شديم که جاده آزادشهر (شاه پسند سابق) به گنبد بسته است. چون من اسلحه کمري با خود داشتم از اين جاده نمي‌توانستيم عبور کنيم. شايعه شده بود که هاشم زخمي‌شده و گويا در بيمارستاني در گرگان بستري است. براي پي بردن به درستي اين شايعه، به اتفاق به آن‌جا رفتيم. خيلي عصباني و ناراحت بودم. يک‌بار تلاش کردم که به طور خشونت آميز به داخل بخش به جستجوي هاشم بپردازم. دوست همراهم مانع شد و مرا متوجه اوضاع کرد. هاشم آن‌جا نبود. وي و صد نفر از مبارزان و مردم، قبل از ميتينگ مزبور توسط کميته انقلاب اسلامي دستگير و به پادگان نوده منتقل شده بودند.
در گرگان به اين نتيجه رسيديم که از طريق بندر ترکمن و جاده‌هاي فرعي خود را به گنبد برسانيم. در دفتر سازمان در بندر ترکمن، يکي از هواداران روشن‌فکر غير ترکمن که اهل مشهد بود، عملاً جاي مسئول ترکمن آنجا کارها را دردست خود داشت. او گويا چنان عاشق اسلحه بود که مدام يک مسلسل يوزي را باز و بسته مي‌کرد و با شوقي کنجکاوانه، به خشاب گذاري مکرر و پرسرو صدا مشغول بود. من با تعجب او را زير نظر داشتم. حرکات و علاقه عجيبش به اسلحه احساس ناخوش‌آيندي به من دست داده بود. تا ساعت ده شب در انتظار مانديم. بالاخره ماشين وانتي پيدا شد. به راه افتاديم. قرار شد از راه صحرا برويم تا از شمال گنبد وارد شهر شويم. اين مسير طولاني اما در عوض امن بود و از راه بندان‌هاي کميته يا سپاه خبري نبود. نيمه‌هاي شب و در ميانه راه به يک پاسگاه ژاندارمري در کنار شهر آق قلا رسيديم. ماشين جلوتر نمي‌رفت. اجباراً پياده شده به آنجا رفتيم. پاسگاه در اختيار ترکمن‌ها بود. بعد از مدتي رئيس با قدرت پاسگاه با لباس شخصي و خواب آلوده آمد و متوجه مقصد و هويت ما شد. با روي گشاده قول داد که با اولين ماشين ما را به سوي گنبد روانه کند. نام او اُلفت بود، ترکمني از اهالي آق قلا و دبير دبيرستان‌هاي اين شهر بود. گويا قبلاً به دلائل غير‌سياسي دو سال زندان بود و همين امر به او اتوريته مي‌داد. او با مهارت و هوشياري تمام به رتق و فتق امور مي‌پرداخت. در نگاه اول آدم معتادي به نظر مي‌رسيد که ازتجربه سياسي چندان برخوردار نيست.
نمي‌دانم اين پاسگاه از چه زماني در اختيار ترکمن‌ها قرار گرفته بود. هيچ ژاندارمي در پاسگاه نبود. يکي دو نفربا لباس شخصي در آن نيمه‌هاي شب در پاسگاه بودند. اما از ماشين خبري نبود. در آسايشگاه خالي پاسگاه تخت‌هاي دوطبقه وجود داشت. با حالتي خواب و بيدار گذرانديم تا صبح زود ماشين وانتي پيدا شد. به راه افتاديم. در نزديکي‌هاي گنبد، ماشين‌هاي سواري، وانت و کاميون که حاوي بارو وسائل زندگي و اعضاي خانواده‌ها بودند به صورت کاروان در جهت خلاف مسير ما شهر را ترک مي‌کردند. فهميديم که اوضاع به کلي دگرگون شده و جنگي تمام عياردر جريان است. دو سه کيلومتر مانده به شهر پياده شده و به راه ادامه داديم. در نزديکي شهر رفيق «....» اسلحه به دست پياده به اتفاق چند نفر در آن سوي جاده در جهت خلاف ما مي‌رفتند. با تعجب فرياد زدم کجا ميروي رفيق....!! جريان چيست؟ گفت مي‌رويم پاسگاه ژاندارمري را خلع سلاح کنيم!! و به سرعت به راهشان ادامه دادند.
جاده خاکي در حومه شهر با باراني که هنوز مي‌باريد کاملاً گل آلود بود. باد بهاره در دشت هموار شمال گنبد با سردي سوزنده‌اش به گونه‌هاي‌مان برخورد مي‌کرد. عده زيادي از مردم باحمل برخي وسائل ضروري خانه‌هاي شان، با همسر و فرزندان پياده شهررا ترک مي‌کردند. منطقه‌اي که ما وارد مي‌شديم يکدست ‌ترکمن نشين بود. در آن شلوغي بالاخره از کسي که آشنا به نظر مي‌رسيد پرسيدم فلاني کجاست؟ گفت در سنگرهاي جلوئي است. دوست همراهم را ترک کرده به کمک راهنما به داخل شهر رفتم و در يکي از چهار راه‌هاي فرعي یکی از مبارزان ترکمن را مسلسل به دست در حالي که مشغول راهنمائي و دستورهائي به اين و آن بود ديدم. تا چشمش به من افتاد با لحن تغير آميزي گفت کجائيد رفيق!؟ وسپس به اسلحه خود و رزمندگاني که در نزديکي ما بودند اشاره کرده اضافه نمود: آنقدر معطل کرديد که رفقا خود اين‌ها را تهيه کردند!! گفتم خيلي خوب! ولي من اول مي‌خواهم با دوستان مسئول صحبت کنم! گفت خودت دنبال آن‌ها بگرد!
اوضاع شلوغ و در هم برهم بود. راه بندان و سنگربندي‌هاي متعدد همراه با تيراندازيهاي ادامه دار قسمت ترکمن نشين را مخصوصاً با محله ترک نشين جدا مي‌کرد. تا آن زمان شايد دو روز از جنگ مي‌گذشت. خلاصه با مشکلات زياد يکي يکي دوستان را پيدا کردم. همه مسلح و با تمام قوا به فکر ادامه نبرد و سر و سامان دادن جبهه‌ها و سنگربندي‌هاو تکميل وضعيت تدافعي خود بودند. آنها هرکدام در جائي و وظيفه‌اي قرار داشتند. بهمن و حاجي اصلاً در شهر نبودند. من از طريق مذاکره جداگانه با هر يک از مسئولين شرايط را براي تشکيل جلسه فراهم کردم. نمي‌دانم چقدر طول کشيد اما تعدادي که در آن زمان به عنوان مسئول و فرمانده محسوب مي‌شدند را در يک اتاقک انباري مجاور يک ساختمان در قسمت‌هاي عقب سنگرها جمع کردم. با آن‌ها به بحث پرداخته هدف و مقصد عمليات مسلحانه را پرسيدم. در واقع هيچ جواب مشخصي به جز اين که آن‌ها در مقام دفاع و جلوگيري از تجاوز کميته اسلامي مجبور به استفاده از اسلحه شدند، نشنيدم. من در آن موقع به دليل شور و احساساتي که حاکم شده بود از زاويه بررسي نظامي وارد شده و گفتم: استراتژي و هدف شما از اين نبرد چيست؟ چه تاکتيک‌ها و مراحلي براي ادامه جنگ در نظر گرفتيد؟ اصلاً از اين نبرد چه مي‌خواهيد؟ چه برنامه‌اي و چه خواست‌ها ئي براي ارائه به آن طرف تنظيم کرده‌ايد؟ گام بعدي تان چيست و کي وارد آن مرحله مي‌شويد؟ و از اين مباحث و سوالات مطرح کردم. هدفم اين بود که توجه آن‌ها را به اهداف سياسي مبارزه بيش از پيش جلب کنم.
در اين هنگام صداي يک هواپيماي فانتوم که در سطح نسبتاً پائيني پرواز مي‌کرد شنيديم. همگي از اتاقک بيرون پريديم تا ببينيم داستان چيست. ناگهان هواپيما در بالاي سرمان ظاهر شد. هم‌زمان صداي رگبار مسلسل‌ها که بي‌وقفه از همه جابه سوي هواپيما شليک مي‌شدند با صداي غرش مهيب هواپيما در هم آميخت. من مکرراً از دوستان مي‌خواستم فشنگ‌ها را بي‌جهت مصرف نکنند کسي نمي‌شنيد و يا گوششان بدهکار نبود. همه مي‌دانستند شليکها به هواپيما نميرسد. دوباره به اتاقک برگشيتم. موضع دوستان نرم‌تر شده بود. گويا هرگز به فکر هدف اين جنگ وگام‌هاي بعدي و ساير مسائل نبودند. من از آن‌ها دعوت کردم که به دليل مسئوليتي که بر عهده دارند دقيق‌تر و عميق‌تر به همه چيز بينديشند تا چاره‌اي پيدا کنيم. در انتهاي بحث و گفتگوها تأکيد کردم که من از سوي مرکزيت سازمان مأموريت دارم. سازمان مصرانه خواستار توقف عمليات مسلحانه است. در عين حال گفتم که به زود‌ي مقداري اسلحه از سوي سازمان خواهد رسيد و از اين نظر سازمان به وظائف و تعهدات انقلابي خود عمل خواهد کرد! اين حرف را براي دل خوشي دوستان نگفته بودم. من قبل از آمدن به گنبد زمینه حمل مقداری اسلحه را آماده کرده بودم تنظیم.
در آن شرايط و موقعيت حساس همه سخت سرگرم درگيري و جنگ بودند. تمام انرژي و قواي شان صرف دفع حملات و تعرضات مسلحانه مهاجمان مذهبي که بي‌وقفه ادامه داشت شده بود. آرام کردن آنان در آن شرايط که لااقل چند کشته و عده زيادي مجروح داشتند کار آساني نبود. از سوي ديگر سازمان با اين جنبش تازه پا، پيوندهاي جدي برقرار کرده بود. هواداران و وابستگان سازمان در اين جنگ واقعي در گير بودند که حمايت و مشارکت توده وسيع مردم را با خود داشتند. براي سازمان و در آن لحظه براي من که از سوي سازمان با آنان صحبت مي‌کردم مسئله پيوندهاي سازماني و حفظ همبستگي چريک‌هاي فدائي خيلي مهم بود. با همه اين‌ها، سازمان به هرحال از افق گسترده سياسي برخوردار بود و به مثابه يک سازمان بزرگ انقلابي در کشور مي‌بايست جهات و الزامات مختلفي را در نظر گيرد. به همين دليل با جنگ مخالف بود و آن را نا درست و فاقد مبناي سياسي سنجيده مي‌دانست. از اين روي سازمان به طورکلي در موقعيت و حالت دوگانه‌اي قرارگرفت. اين دوگانگي‌ البته تا مدت‌ها در برخورد با حوادث و مسائل ديگر ادامه داشت. در مورد جنگ گنبد به اين صورت عمل مي‌کرد: از يک سوي مخالف جنگ بود و آن را مضر براي تحکيم پيروزي انقلاب مي‌دانست و از سوي ديگر به تشکيلات هواداران کمک نظامي مي‌کرد. اين دوگانگي از ويژگي‌ها و مختصات فکر و عمل  سازمان در آن مقطع حساس از حيات سياسي تاريخي کشورمان، ناشي مي‌شد. نه مي‌توانست قاطعانه با جنگ مخالفت کند و نه مي‌توانست قاطعانه به پشتيباني سياسي و نظامي از هواداران و کل علاقمندان سازمان بپردازد. از اين روي نقشي که من در آن لحظات تنگ در درون صفوف جنگجويان هوادار سازمان بر عهده داشتم نيز بيانگر همان ماهيت وجودي سازمان در کل بود. 
 باتوجه به اين وضعيت به خصوص با توجه به انعکاس يک جانبه درگيري‌هاي خشونت‌آميزگنبد توسط راديو و تلويزيون، به لحاظ بيروني، سازمان در موضع جنگ و ماجراجوئي ديده مي‌شد. ولي به لحاظ دروني و در صفوف نيروهاي خود بيشتردر موضع مخالفت با جنگ و بي‌سرانجام دانستن آن قرار داشت. به هرحال بحث‌ها و گفتگوها با دوستان در آن جلسه بي‌نتيجه نبود. هريک از آن‌ها به تعمق و تأمل جدي در باره جنگ و تلاش براي آماده سازي وتقليل و تخفيف حالت جنگي و مخالفت با روحيه جنگ طلبي در صفوف هواداران فکر مي‌کردند. همان شب گفتگوهاي بيشتري در مورد نحوه جلوگيري از جنگ و يافتن راه‌حل‌هاي ممکن براي برقراري آتش بس با دوستان داشتم. رفقاي ترکمن با آشنائي از منطقه، پيشنهادهاي عملي معيني ارائه دادند. مطرح شد که دکتر منصور گرگاني که وکيل و از نزديکان دولت مهندس بازرگان است، مي‌تواند کمک موثري باشد. دوستان در مورد فعال کردن روحانيون مورد احترام و يا ريش سفيداني که در ميان مردم نفوذ داشتند پيشنهاداتي ارائه کردند. اما با شروع جنگ عده‌اي از آنان گنبد را ترک کرده به آق قلا و گميشان رفته بودند. با اين حال، تصميم گرفته شد تاجي طالبی هر چه زودتر با آن‌ها تماس گرفته و براي متوقف کردن جنگ از آنان کمک بگيرد. در اين مأموريت جمعه بُودِش (يکي از مبارزان اهل بندر ترکمن) تاجي را همراهي مي‌کرد. اما اين تلاش‌ها متأسفانه به نتيجه نرسيد. واين دو شب بعد دست خالي برگشتند. مسئله ابعاد سنگين‌تري داشت که مي‌بايست در سطح ديگري دنبال مي‌شد. با اين حال من به تلاش‌هاي خود ادامه دادم. نا درستي جنگ را در ميان مبارزان توضيح مي‌دادم. در آن شرايط من تنها مي‌توانستم از تشديد روحيه جنگي جلوگيري کرده منتظر اقدامات سازمان ونتيجه تلاش‌ها باشم.
 
 "پانویس- من قبلاً اشاره کردم که رهبران وقت سازمان تا مدتی پس از انقلاب همانند بسیاری دیگر از کادرهای سازمان، غالباً پس از بروز درگیری‌های مختلف از جمله بروز تشنج و حتا جنگ، ازوقوع آن با خبر می‌شدند و به اصطلاح آنتن آن‌ها نیز دیر می‌گرفت. یکی از این نمونه‌ها شروع جنگ گنبد بود."
"پانویس-  همه اعضای رهبری و تشکیلات در آن زمان یکسان برخورد نمی‌کردند. به گفته مجید اختلاف نظرها در این زمینه‌ها در رهبری وجود داشت که به ابعاد تناقضات مورد اشاره می‌افزود."
 
 ادامه دارد...
مطلب بعدي: توماج
 


[ نسخه قابل چاپ ] [ اين متن را با ايميل بفرستيد ] [ بازگشت به صفحه اول ]

استفاده از مطالب اين سایت با ذکر منبع بلامانع مي باشد