نوربردي ايري
norberdi@hotmail.comدوشنبه 11 آبان
1383کتاب "با
بال هاي آرزو" خاطرۀ چريکياست
که با بالهاي آرزو تمامي تاريخ دوران سکوت بعد از دکتر مصدق را طي مي کند و در گذر
از سنگلاخهاي زندگي و سکوت و سياهي تبديل به انساني ميشود که براي نفي سرمايه داري
تا پاي جان پيش ميرود.
همه چيز از عشق به زندگي و نفي سياهي و جهل و بي عدالتي آغاز مي شود.
نوجوان پاک و بي گناهي که با دانشجوي عدالت جوئي پايه ي دوستي مي ريزد. اين رفاقت
ذره ذره حس انساندوستي و از خود گذشتي را در نوجوان پاک و بي گناه قوي و قوي تر مي
کند. تا اين شدت که مرگ در راه خلق و زحمتکشان مقدس مي شود و به زيبائي هاي زندگي
که خود با تمام وجود آنها را دوست داشته چشم مي پوشد.
نوجوان بزرگتر و بزرگتر ميشود و مشکلات و تلفات عزيزان و يارانش بيشتر
و بيشتر مي گردد و هر ضربه اي که گروهشان متحمل ميشود از خود گذشتگي و نفرت از رژيم
در آن تقويت گشته بدون اينکه راه خلق برايش روشن باشد.
مبارزه و جنگ با رژيم به فرهنگ بسته اي تبديل ميشود که خود را به
خانه هاي تاريک تيمي مي کشاند که شبهاي سياه را در آغوش اسلحه هاي خود به صبحي تاريکتر
مي رسانند. با شکوهترين و شيرين ترين لحظاتشان زماني بود که قرار سازماني را با موفقيت
انجام مي دادند و علامتهاي سلامتي را از حال ديگر ياران خود دريافت مي کردند. گروه
بقدري در نفي رژيم و ضربه زدن و ضربه خوردن مشغول ميشود که حتي زماني براي انديشيدن
و يا توقفي در ايستگاهي را پيدا نمي کنند.
بهترين مدرسه ي آنها زندانها بود. قفس تنها جائي بود که آنها مي توانستند
همديگر را ملاقات کنند و به تفکرات خود بينديشند و يا شايد به آن صيقل دهند.
شورشيان با ايمان شگرف خود مي توانستند حيواني ترين شکنجه ها را تحمل
کنند. شکنجه هائي که مي توانست فيلي را بعد از يک ساعت از پاي درآورد. ولي قهرمانان
با مقاومت خود شکنجه گران را به تعظيم کشاندند.
آنها با ارزاني کردن زندگي و پرپرکدن عمر جوان خود و بنام خلق حمله
به پاسگاه "سياه کل" را سازمان ميدهند و اولين تير را در قلب تاريکي ها رها مي کنند
و شمع کوچکي را کبريت مي زنند. به اميد اينکه اين شمع کوچک به آتشفشاني تبديل شود
و بدين ترتيب تولد سازمان چريکهاي فدائي خلق را با خون خود مي نويسند...
به زمين مي افتند دوباره بلند مي شوند، راه خود را گاهي صد نفري گاهي
۳نفري ادامه ميدهند تا زمانيکه خلق در اواخر سالهاي پنجاه در خانه هاي تيمي آنها
را مي کوبد ولي آنها باور نمي کنند. ديگر به فرهنگ اتاق تاريک خو گرفته بودند به
هيچکس و هيچ چيز اعتمادي نداشتند. عبدالله ديگر بزرگ شده و در مدت ۸ سال در فقس هاي
رژيم به پيرمرد ۳۰ساله اي شده که رژيم از ترس هجوم مردم به زندانها عبدالله را بدون
هيچ دليلي سوار بر ماشيني مي کنند و در يکي از از خيابانهاي پايتخت رها مي کنند.
ياران هميشه درگير و مشغول اجراي قرارهاي سازماني پيرمرد را به سلولهاي سردخانه ي
تيمي مي برند. عبدالله شکنجه هاي و از دست دادن ياران خود را با لبخندي شيرين و با
دلي گشاده پذيرفته مجبور ميشود براي تنفس هواي تازه پنجرۀ خانه هاي تيمي را باز کند
که ياران به جا مانده صداي خلق را در خياباها بشنوند و خود را به آغوش خلقي بسپارند
که سالهاي سياهي را براي ديدن اين روزها روز شماري کرده بودند. خانه هاي تيمي، ضربه
خوردنها، زندانها کار خود را کرده بود سازمان متشکل از انسانهائي شده بود که شباهتي
با هم ندارند و هيچکس نمي دانست مسئول سازمان چه کساني هستند و آرزوهاي آنها بر چه
پايه هائي استوار است همه فکر مي کردند مسئول و مسئولين کسي ديگر است و پشت همه ي
اين جنب و جوش ها انسانهاي بسيار فدائي و حسابگر و عاقلي نهفته است. غافل از اينکه
هر چه به جا مانده همان است که در سفره بود.
با طلوع آفتاب بدنه ي سازمان بزرگ و بزرگتر ميشود ولي سازمان رهبري
مشخص نداشت. زيرا گروه ساخته شده براي خانه هاي تيمي، اجراي قرارها، حمله هاي مسلحانه
و مقاومت در مقابل شکنجه ها. به همين دليل هزاران و هزاران هواداري که با طلوع آفتاب
به سوي سازمان دستشان را دراز کرده بودند قادر به دستگيري از آنها نبودند سازمان
شبيه اتوبوس دو طبقه ي پر از مسافري شد که هنوز راننده اي براي آن گواهينامه اي نداشت.
در هر صورت عبدالله با بالهاي آرزوي سوي ترکمنصحرا پرواز مي کند و
تلاش مي کند شرايط فدائيان ترکمن و جنبش ترکمن صحرا را توضيح دهد. آقاي حميديان
در کتاب خود مي نويسد: "بررسي و نقد تاريخ جنبش ترکمنصحرا وظيفه ي کساني است
که در جريان ترکمنصحرا مستقيماً دخيل بودند." ولي خود نيز تلاش مي کند آنچه که خود
در جريان مسائل منطقه بوده آنرا به شکل عادلانه به قلم کشد. تلاشي بسيار خوب و ارزشمندي
مي باشد اما در بخش هائي که خود مستقيم در جريان نبوده مشکل زمان و مکان داشته است.
يکي از مکانها ايجاد کانون بود. کانون بعد از پيروزي انقلاب بدون
سازمان يافتگي از طرف گروهي از جوانان گنبد با تصرف کتابخانه ي "باغ ملّي" گنبد پايه
گذاري شد و در چند روز اول نامهاي زيادي به خود گرفت ولي مکان را عوض نکرد تنها چيزي
که از کانون جدا شد دفتر روستائي آن بود که به ستاد تبديل شد و خود در ساختمان فرمانداري
و به شکل بزرگتر از کانون به فعاليت خود ادامه داد. و مسئله ديگري که عبدالله طرح
کرده مسئله گروه يک و گروه دو است، در ترکمن صحرا اينچنين جبهه بندي فکري وجود نداشت.
رهبري جنبش ترکمن صحرا را کساني مسئول بودند که بنيانگزاران نمايشگاه کتاب گنبد بودند
و اين عزيزان هم به هيچ ايدئولوژي مثل بقيه دانشجويان و جوانان ايران وابسته نبودند.
ايدۀ آنها نفي ديکتاتوري شاه و جاي گزيني رژيم خلقي و شيفتگي به چريکهاي فدائي بود.
فدائيان ترکمن خود را در خط و مسير چريکهاي فدائي ارزيابي مي کردند و روابط جسته
و گريخته اي هم بوسيله ي دانشجويان تهران داشتند. گروه اول که رفيق عبدالله طرح مي
کند در واقع شخصيتهائي بودند که در کنار گروه بنيانگذاران نمايشگاه کتاب گنبد فعال
بودند ولي ايدۀ مستقل از فدائيان ترکمن نداشتند و نرمي و سختي اين دوستان نيز در
رابطه با
سهميه بندي ۵۰ هکتاري زمين نبود زيرا مسئله پنجاه هکتار زمين بعد
از جنگ اول گنبد طرح شد.
آنچه که من مي دانم مبارزين ترکمن صحرا گرايشات شديد خلقي داشتند
از دو گروه تشکيل نميشد بلکه مجموعه ي انسانهائي که حامل نظرات مختلف بودند و اين
وضعيت حداقل تا جنگ اول گنبد ادامه داشت. بعد از جنگ اول تحولات جدي در منطقه صورت
گرفت که احتياج به برزسي گروهي دارد....
بگذريم رفيق عبدالله در کتاب خود بيش از ۵۰صفحه در مورد ترکمن صحرا
نوشته و مسائل منطقه را خود درگير بوده سعي کرده به قلم بکشاند همگانگونه که تمامي
کتابش بر صداقت استوار است اين صداقت پير سي ساله ي ما را در ترکمن صحرا نيز دنبال
مي کند.... و دوباره به سوي تهران با بالهاي آرزوي خود پرواز مي کند و به مشکلات
سازمان مي پردازد و به شکل ساده و روان واقعيتهاي دروني و بيروني سازمان را با ذره
بين دنبال مي کند. براي خوانندگان بسيار آموزنده و تکاندهنده مي باشد.
چگونگي تشکيل رهبري، چکونگي رأي گيري و بسياري از کارها و مشکلاتي
که دايناسور با کله ي کوچک خود مي خواست در ميان شنزارهاي ايران به حيات خود ادامه
دهد.
شبيه گنجسکي شده بود که از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي پريد و در به
در دنبال لانه ي مناسبش مي گشت و در جستجوي لانه ي مناسب بال و پر خود را از دست
مي دهد، در نهايت با حزب توده هم اتاق ميشود و به روابط "نا مشروع قبل از ازدواج
با حزب توده" تن مي دهد. رابطه ي نا مشروع با حزب توده و ديکتاتوري مذهبي باعث ميشود
سازمان خود را کاملاً از دست دهد و راهي منزل پدر خوانده حزب ميشود.
عبدالله قهرمان سازماني که با خون رفقا و عزيزان ساخته و تمامي آرزويش
را در آن خلاصه مي کرده مجبور ميشود قبل از اينکه يک پياله دمکراسي از آن سر کشد
سازمان خود را ترک مي کند.
بگذريم کتاب با بالهاي آرزو کتابيست تاريخي، سياسي و با قلم بسيار
شيوا و ساده و با صداقت نگاشته شده است. من خواندن
کناب را به تمامي نيروهاي چپ ايران مخصوصاً نيروهاي ترکمن پيشنهاد مي کنم.
تا
بدين طريق به بخشي از تاريخ سياسي ۴۰ساله ي ايران دست يابند.