روزنامه همشهريسه شنبه
21 مهر 1383
قرار است فردا، پيش از طلوع آفتاب آخرين چهارشنبه قبل از ماه رمضان، سه نفر اعدام
شوند. دو مرد و يك زن. زني به نام فاطمه پ كه متهم است به قتل همسر صيغه اي اش؛ قرار
است صبح فردا، پيش از طلوع آفتاب، فاطمه با دو دخترش وداع كند و در برابر چشمان خانواده
مقتول، طناب دار بر گردنش فرود آيد و كشيده شود و جان به جان آفرين بسپارد.
قرار است صبح فردا، حكايت سه پرونده به پايان رسد، سه پرونده جنايي. تلفن زنگ مي
زند.فاطمه، زني با صدايي لرزان مي گويد: به خدا قسم من شوهرم را خيلي دوست داشتم.
انگيزه قبلي نيز براي كشتن او نداشتم؛ اگر آن روز حادثه، آن اتفاق تلخ نمي افتاد
و اصلا اين واقعه پيش نمي آمد تا من رو سياه شوم.
زن مدعي است كه همسر صيغه اي اش قصد تعرض به دخترش را داشته است اما بار ديگر تلفن
زنگ مي زند و مردي برافروخته از جور روزگار در مورد پرونده قتل برادر همسرش مي گويد:
در آخرين دادنامه آمده است كه همه ادعاهاي متهمه در خصوص قصد تعرض همسرش به دخترش
كذب است. اين يعني اين كه قاضي نيز حرف هاي دروغ او را باور نكرده است. در ضمن دختر
مقتوله حاضر نشد براي اثبات گفته هايش به پزشكي قانوني برود. اين چه چيزي را ثابت
مي كند.
زن از كيلومترها فاصله مي نالد: حال كه در شب هاي آخر زندگي و شايد ساعت ها پاياني
عمرم به سر مي برم، مي خواهم
از طريق روزنامه شما حرفم را به گوش اولياي دم برسانم. به آنها بگوييد اگر گذشت كنند
يك مادر را بخشيده اند. درست است كه عزيزشان را از دست داده اند، ولي گذشت آنها در
منظر خداوند مورد توجه خواهد بود. به آنها بگوييد به دو دخترم رحم كنند.
مرد با صدايي گرفته از دو سال عزاداري مي گويد: اگر اين زن تنها مقتول را كشته بود
و آن بلاها را سر جسد نياورده بود، شايد جاي عفو و بخششي وجود داشت. ولي شما نمي
دانيد چه بر سر جسد بي جان او آورده بود. باور كنيد اگر جلسه آخر دادگاه آن ادعاهاي
كذب را عنوان نمي كرد، شايد گذشت مي كرديم.
زن با صدايي لرزان مي گويد: به خدا قسم من فقط به خاطر دفاع از دخترم اين عمل را
انجام دادم. من عاشق همسرم بودم. عشق او در يك كفه قرار داشت و محبت مادري در كفه
ديگر ترازو. اگر آن شب، فقط دو ساعت از خانه خارج مي شد، شايد خشم من نيز فرو مي
نشست و اين حادثه اتفاق نمي افتاد كه او در گور شود و من زنده بگور.
مرد عصباني مي غرد: برويد بپرسيد. حتي پدر دو دختر فاطمه حاضر نيست، مسووليت دخترانش
را قبول كند. مي گويد آنها را به بهزيستي بسپاريد. زن هق هق مي زند: به خاطر خدا،
به خاطر دو دخترم، فقط يك ماه فرصت مي خواهم. مرد فرياد مي كشد: هيچ راهي وجود ندارد.
فاطمه اعدام مي شود.
فردا، پيش از طلوع آفتاب آخرين چهارشنبه مانده به ماه رمضان، سه نفر اعدام مي شوند؛
دو مرد و يك زن.