نازمحمد، دلم ميتركد از اين كه ميخواهم براي تو و بياد تو بنويسم، چه
سخت است پذيرفتن اين حقيقت كه تو چشم به دنيا فرو بستهاي و چه سختتر
اينكه در كشوري ديگر بسر بري و نتواني در تشييع جنازه يكي از بهترين
دوستانت شركت كني، مخصوصا اين كه دوستي ما در آن سال كه باهم در يك
اتاق گذرانديم به برادري رسيده بود و دلم ميتركد از اينكه آن روزها مثل
خواب و رويا گذشته است. ما سه برادر بوديم در يك اتاق: منصور خرمالي، تو
و من.
منصور كارشناسي ارشد مطبوعات ميخواند، من كارشناسي ارشد پژوهش هنر و تو در
هفتهنامه آتيه مشغول به كار بودي. من كتاب مينوشتم، تو ميخواندي و
شعر مينوشتي و من گوش ميدادم. آن روزهايي كه من و منصور و تو، نان
بربري از ميدان گرگان ”در تهران” ميگرفتيم و چايي ميگذاشتيم و
ميخورديم و به مزاح ميپرداختيم كسي چه ميدانست كه منصور و تو به اين
زودي ما را ترك خواهيد كرد. هر دو گل بوديد. چه معصوم بود منصور، چه ساده
و بيآلايش بود، با آن لبخند هميشگياش و نفهميدم كه چطور شد سكته مغزي
كرد و رفت مثل زندگي سادهاش و آن شبهايي كه در پشت بام به همراه
نسيم شبانه كمياب تهران دور هم مينشستيم و شعر ميخوانديم، چه كسي
ميدانست كه تو و منصور به زودي خواهيد رفت.
آيا ستارههاي آسمان آن شبها خبر داشتند؟ هر دو رفتيد و من مات و مبهوت
ماندهام آخر مگر ميشود؟ دو جوان، دو جواني كه هر دو هنوز آرزوها در پيش رو
داشتند، بدون هيچ اختياري مجبور به ترك دنيا شوند و امشب كه اين سياه
مشق را مينويسم واقعا باورم شده كه خداوند بهترينها را گلچين ميكند.
قبلا فكر ميكردم به احترام رفتگان اين حرف را ميزنند اما نه، اين يك
حقيقت است. منصور با آن سادگي و بيآلايشي، نرمي و عطوفتش و تو... و تو
كه دنيايي بودي.
نازمحمد تو را چگونه توصيف كنم كه سراپا خوبي بودي و بس. تو يك انسان
بودي بيش از آن كه شاعر باشي و تو يك شاعر بودي بيشتر از انسانيت.
نورانيت چهرهات را بگويم، قلب باز و پاكت را بگويم، آرامش كلامت را
بگويم، خونسردي درياگونهات را، وقتي عصباني ميشدي تازه ميشدي مثل
اوقات آرامش ما، فقط يك اشكال داشتي; خيلي آهسته و كند حركت ميكردي و
ما گاه سرزنشت ميكرديم كه تنبلي، غافل از اينكه بيمار بودي. خود هم
نميدانستي. فقط ميگفتي زود خسته ميشوم. يك روز رفتي و آزمايش خون
دادي و بعد روشن شد كه ”هپاتيت” داشتي و با شنيدن آن چقدر نگرانت شديم.
بعد از آن بنا به توصيه دكتر، ديگر نميتوانستي هر غذايي را بخوري، بايد
پرهيز را رعايت ميكردي. ديگر در تهران نميتوانستي بماني و به ميان
خانوادهات برگشتي و در گرگان فعاليتهاي خبرنگاري و روزنامهنگاري خود را
ادامه دادي و ما هر بار كه از تهران به سوي گنبد ميآمديم در راه سري
هم به تو ميزديم.
چه زيبا بود ماجراهاي بچههاي آققلا را از زبان تو شنيدن و آن كانديدي
كه با مزاحهايش براي شوراي شهر راي آورده بود و قضيه گاوهاي آققلا كه
خيابان را كثيف ميكردند و راه چاره عجيب و غريب از سوي آن كانديد: ”اول
هشدار بعد كشتار”. لطيفه گفتن هم هنر ميخواهد، وقتي تو تعريف ميكردي
شيريني خاصي ميگرفت، طوري كه آدم دلش ميخواست تمام آققلا را از
نگاه تو ببيند. وجودت سراپا عشق بود، به خوبيهاي هستي عشق ميورزيدي.
سلام دادنت عاشقانه بود، مهر و محبت از آن ميباريد و از دوستان هنرمندي
كه در تهران با آنها آشنا شده بودي، با عشق سخن ميگفتي و براي دوستان
دانشجويي كه نزد ما ميآمدند از سياست و مسائل اجتماعي و شعر عاشقانه حرف
ميزدي و برايشان شعر ميخواندي. خيلي راحت سفره دلت را برايشان باز
ميكردي و هيچ پردهاي بين تو و ديگران نبود، كاري كه خيلي از ما
نميتوانستيم انجام دهيم.
تو از ميان شاعران پاكترين قلبها را داشتي. ذرهاي حسادت در وجودت نبود،
با همه كنار ميآمدي و همه را از خود راضي ميكردي و شبهاي شعر در تهران و
شهرهاي مختلف تركمنصحرا با صداي تو گرما ميگرفت. به هنگام شعر خواندن
هم خيلي بيادعا بودي. به مقدمهچيني و اطلال سخن نميپرداختي. با لحن
خاص هميشگيات فقط شعرت را ميخواندي و بس و در ميان جوانان چه
طرفداراني هم براي خود داشتي. دو بيتيهايت خيلي زيبا بود، بيهيچ
مناقشهاي مستقيم ميآمد و بر دل مينشست، چرا كه از دل پاكت برميخاست.
حيف آن شعرها نيست كه رفتي نازمحمد:
نازمحمد شعرهايت حرف نداشت. شعرهايت مرا بياد دو بيتيهاي دسيس و باباطاهر
ميانداخت و براي همين تو را باباطاهر شعر تركمن ميشناختم و خطابت
ميكردم. همان يك كتابت ”سويجك بولسانگ...” نشان داد كه چه نابغهاي
وارد ميدان شده است. كتابت فروش خوبي هم داشت، چون جوانها تو را شناخته
بودند و شعرهايت را ميخواستند.
نازمحمد، تو هنوز خيلي كتابهاي ديگر بايد براي ما مينوشتي. تو روح تازهاي
در دو بيتيهاي تركمن دميده بودي. قبل از تو ارازمحمد شاعري ”آرام” هم دو
بيتيهاي زيبايي سروده بود، اما دو بيتيهاي تو جاندارتر و با خواننده بسيار
محرمتر بودند. ما حتي در تركمنستان هم چنين دو بيتيهايي را نديده بوديم.
تو ميتوانستي اين قالب را در شعر تركمن به حد اعلاي خود برساني اما آن
بيماري رهايت نكرد كه نكرد. چه زود رفتي نازمحمد، من براي تركمنها و
ادبيات تركمنصحرا واقعا متاسفم.
دختر كوچولويت ”آيسودا” از جلوي چشمانم نميرود. چه دختر ناز و بامزه و
شيرين زباني است. قبل از تولدش يادم ميآيد آن گفتگويي كه باهم كرده
بوديم. گفتم: انشاا... كه دومي پسر باشد تا يك دختر و پسر باهم جور باشند.
گفتي: وا... براي من هيچ فرقي نميكند. اتفاقا من بيشتر دختر را دوست
دارم، دخترها مهربان و پرعاطفهاند. اگر دختر شود دختر اولم ”آيبولك” و
اون بزرگ كه شدند باهم دوست ميشوند و من ميدانستم كه اين حرفها را از
ته دل ميگفتي چون خيلي روشن بودي. اصلا مثل قديميها فكر نميكردي.
بله دختر دومت هم به دنيا آمد. كمي كه بزرگ شد و زبان كه باز كرد يكبار
كه به خانهات آمدم مرا ”مختومقلي” صدا كرد. اول فكر كردم تو يادش
دادهاي اما بعد فهميدم كه خودش اين حرف را زده است. تابلوي زيباي
مختومقلي در خانهات بود، مختومقلي ريش داشت و من هم ريش كوتاهي داشتم،
دختر كوچولويت اشارهاي به ريش من كرد و گفت: تو مختومقلي هستي.
البته او متاثر از حرفهاي توي خانهات بود، چرا كه در خانهات حرفي جز شعر
و ادب و فرهنگ نبود و دختر بزرگت ”آيبولك” را هم چنان پرورده بودي كه
در مراسم بهتري دكلمهها را ميخواند و هميشه با استقبال گرم مواجه ميشد،
پدر شاعر داشتن همين است ديگر. تو سراپا خاطرهاي نازمحمد، آن روزي كه
من و تو دوست عكاسمان عيدقربان وكيلي و يك دوست ديگر از همشهريهاي تو
كه متاسفانه با گذشت چند سال اسمش را فراموش كردم، چه سفر پربار و خوبي
به خطه سرسبز جرگلان داشتيم. شب را در خانه نبيره مختومقلي ”عطاايشان”
گذرانديم. چه شب جالبي بود آن افراد خانواده عطاايشان كه كنارمان نشسته
بودند اكثرا وارث نامهاي تاريخي شخصيتهاي ديوان مختومقلي بودند.
در كنار دولتمحمد آزادي پدر مختومقلي نشسته بود راستي عبدا... مختومقلي
كجاست؟
- پاسخ دادند: رفته تهران كار ميكنه.
- چكار؟
- در كارخانهاي كار ميكنه.
تو رو به من كردي و گفتي چه سوژه جالبي است. ”مختومقلي در كارخانه
تهران” قرار بود مطلبي راجع به آن بنويسيم، نميدانم چي شد كه بعد
نتوانستيم به آن بپردازيم. موقع
برگشت آن ترانه مختومقلي كه توي ماشين باهم ميخوانديم هنوز در گوشم
ميپيچد:
تو از همان آغاز انتشار نشريه صحرا يكي از ياوران خوب ما بودي و اولين
شماره صحرا را با مصاحبهاي ورزشي با يكي از ورزشكاران آققلا زينت دادي.
البته من از اول دوست داشتم كه سردبير ما باشي چون در مدت اقامت در
تهران تجربه كافي براي روزنامهنگاري كسب كرده بودي. اما تو در گرگان
بودي و ما در گنبد و بخاطر بيماريت رفت و آمد براي تو سخت بود. بعدها كه
دفتر نشريه را به تهران انتقال داديم كارها را تقسيم كرديم. تو سردبير
شدي و در گرگان كارهاي فرهنگي را انجام دادي و ما در تهران آخرين چك
مطالب را انجام ميداديم و كارهاي فنياش را پيگيري ميكرديم و نشريه ما
6 ماه از تجربيات تو استفاده كرد، اما آن روش هم روش سختي بود، همه
كارهاي نشريه بايد در
يك جا انجام ميشد و با تغييراتي در مسئوليتها انجام داديم و عجيب اين
كه تو واقعيتها را خيلي راحت قبول ميكردي، هيچ خم به ابرو نميآوردي،
اصلا از هيچ كس انتظار اضافهاي نداشتي، دوستي و ساير مسائل را هرگز در هم
تداخل نميدادي...
ما علاقه عجيبي به شعرهاي هم داشتيم. تو هميشه ميخواستي شعر ”يتيرهن
قيراتيم” را برايت بخوانم و من عاشق دو بيتيهايت بودم و تو تنها شاعر
تركمن ايراني بودي كه بياختيار اشعارت ما را جذب ميكرد چون با روح
انسان عجين ميشدند آنها شعرهاي لحظات تنهايي و زمزمههاي دردمندانه
انسان بودند. در شعرهايت زندگي جريان داشت، خيلي ساده و بيريا بود، در
عين حال صميمي و آشنا، مثل زبان امروز تركمن و گفتگويي كه دور يك سفره
چايي ميشد و تصاوير زيبايت شكر آنها بود و عشق، تم اصلي شعرهايت، با
ملموسترين عناصر چه صميمانه بيان ميشد:
بير كاسه قيزغين چاي بير دوويم چورهك
بيرم آرما بيرم مهربان يورهك
ايكيميزه بو دنياده عزيزيم
دوغرودانام موندا باشغا نه گرهك
”جز پيالهاي چاي و پارهاي نان و شنيدن يك خسته نباشيد و قلبي مهربان
اي عزيزم از اين دنيا براستي كه ديگر چه ميخواهيم.”
تو شاعر بزرگي بودي نازمحمد و ميدانم كه اين نوشته برايت كافي نيست.
اين تنها بغضي بود كه روي كاغذ تركيد. آخر در اين شهر غريب با كه بگويم و
با كه بگريم. حقش اين است كه بزرگداشت باشكوهي برايت بگيرم و اگر عمري
ماند چنين خواهيم كرد.