Turkmensahra

  ترکمنصحرا

دوره تلاقي و تداخل فرهنگهاي ترکمني، عربي و فارسي


خـا نـگلـدي  ا ونـق 
( شـاه تـرکمـن،  شـاه تـبـريـز، شـاه مـردان )
به مناسبت چاپ اثر او از سوي انستيتوملّي نسخ خطي ترکمنـباشي

 

ادبيّات ترکمني در حيات پر حوادث تاريخي خود چهره هاي بسياري از مفاخرين را بخود ديده است. يکي از اين مفاخرين در قرون وسطي جهانشاه قره قويونلوي مي باشد.

روند رشد و پويائي ادبيات ترک در بعداز دوره ظهور اسلام در آسيا، از دوره خاندان ترکمنان قراخاني شروع ميشود. از دوره ايکه ترکمنهاي اوغوز در قرن هشتم ميلادي فرامين اسلام را با ميل و رغبت مورد قبول و به رسميّت مي شناسند در نيمه اوّل قرن دهم بعداز سوّمين پادشاه سلـسله قراخانيان به فرماندهي ساتوق خان ( ساتئق خان) و بوغراخان دين اسلام را به عنوان دين رسمي در دولت ترکمنان رسميّت مي دهند. به اين ترتيب تا آخر قرن دهم تمامي طوايف ترک زبان به اسلام گرويدند. " ... در روند همين مقوله گرايش عنـوان " ترک ايمانان " ( ترکمانان : تبديل لفظي – نوشتاري اين کلمه به شکل       " ترکمانان " از تاريخ بيهقي شروع مي شود. خ. اونق ) به آنها الـحاق مي گردد." [1]

در آن ادوار نويسندگان و محقّـقين ديني و علماي ترکمنان بدون تعصّب ملّي، در بيشتر موارد آثار خودرا به زبانهاي عربي و فارسي رواج مي دادند. علي الـحال زبان و ادبيّات ترکمني در جوار علوم آن دوره همگام با زبانهاي عربي– فارسي در دوّمين روند پويائي خود که بعداز ظهور اسلام مي باشد گام در پلّه هاي تکامل مي گذارد. يکي از برجسته ترين مروجين آن در قرن دهم محمود کاشغري مي باشد که در مقوله لغت شناسي موفّق به تدوين اثر ارزنده وتاريخي " ديوان لغات الّترک " گرديده بود.

در آن ايـّام زبان ترکمني در گروه زباني کاشغري – حاقاني رواج داشت. امّا در دوره جهانشاه حقـيقي زبان و ادبيّات ترکمني در گروه زباني ترکمني-جغـتائي ( اصل کلمه چوغ عطا ) رواج يافته بود که فرق چنداني در درک مفاهيم آن با شاخه هاي ماقبل خود وجود ندارد. چند تن از اوّلين دانشمنداني که در زبان ترکمني حاقاني مبادرت به تأليف علوم نموده اند، عبارتند از : " خواجه احمد يسـوي " با اثر وزين " ديوان حکمت "، " احـمد يوکه نکلي" با اثر معروف " عتبة الحقايق" و " برهان الّـدين ناصر رابغوزي " با اثر مشهور " قـصـص الانبـيا رابغوزي ( ربّ ِ اوغوزي )" و ... را به رشته تحرير درآورده بودند.  

در پيش درآمد اثر چاپ شده اين عارف نامدار چنين مي خوانيم :

" يکي از شاعران برجسته قرن پانزدهم ادبيّات ترکمن جهانشاه حقيقي قره قويونلي مي باشد. براساس اطّلاعات موجود، جهانشاه در سال ۱۴۰۵ ميلادي بدنيا مي آيد. پدر او قره يوسف يکي از شخصيّتهاي مبارز ايّام خود که از دانشهاي سياسي – اجتماعي دوران خود با فراست برخوردار بوده است، از طايفه ترکمنان قره قويونلوي مي باشد ( در شجره شناسي اتنيکي اقوام ترکمن، قره قويونلوئيها از شاخه بهارلوئي که اعقاب آنها مربوط به طوايف ۲۴ گانه اوغوز ميگردد، ميباشـد. خ. اونق). پدر قره يوسف که نياي جهانشاه بود بنام قره محـمّـد ترکمن معروف  مي باشـد." [2]  قره محمّد ترکمن نوه بايرام خوجه ترکمن بوده و زماني در رکاب حاکم بغداد سلطان اويس جلايري در قياده خدمت بوده است.

يکي از موّرخين قرن پانزدهم بنام شکراللّه در کتاب " بحِجَتِ الّتـَواريخ" در مورد بستر قومي جهانشاه اطلاّعات موثّقي را بدست مي دهد. اومي نويسد: "... چنين است که در تاريخ ۸۵۲ مرحوم سلطانمراد اين فقير را به رسالت ميرزا جهانشاه منظور داشت. چون رسيديم و خدمت بجاي آورديم . روزي سقاول آمد که ميرزا با شما خلوت صحبت خواهد کرد، بايد آمدن.  سمعاً و طاعة گفته رسيديم. در اثناي صحبت ميرزا فرمود که سلطانمراد برادر اخروي منست و غيراز برادري، خويش من است. سبب خويش پرسيده شد. فرمود که مولانا اسماعيل تواريخ خوان را بخوانند و تواريخ اوغوز بيارند. مولانا اسماعيل آمد و کتابي آورد مغولي نوشته. از اين کتاب خبر داد که اوغوز را شش پسر بوده نام ايشان : گوک آلپ، يير آلپ[3]، دنگيز آلپ، گون آلپ، آي آلپ، يئلدئز آلپ. ميرزا فرمود برادرم سلطانمراد به گوک آلپ بن اوغوز ميرسد و نسب قره يوسف به دنگيز آلپ ميرسد. "[4]

چنانکه ميدانيم، در قرن پانزدهم ميلادي در نواحي غرب ايران  يعني در قفغاز دولتهاي ترکمنان قره قويونلوي و آق قويونلوي حکمراني مي کرده اند. سر سلسله حکومت ترکمنان قره قويونلوي قره يوسف بوده است. او در سالهاي ۱۴۰۸-۱۴۱۰در جنگ برعليه تيموريها بر آنها غلبه پيدا مي کند. در فاصله کمي بعداز آن حاکم عراق سلطان احمد جلايري را درجنگي که در نزديکي تبريز رخ داده بود، پيروزي نسيب لشگريان او مي گردد. او در همان ايّام اساس حکومت سلسله ترکمنان قره قويونلوي را پي ريزي و پايتخت خودرا شهر تبـريز انتخاب مي کند. اين دولت تا سال ۱۴۶۸ ميلادي بر سرير قدرت باقي ماند."[5] خلق وتحرير بعضي از آثار کلاسّيک ترکمني همچون آثار ليريکي "صايد و همراه"، " زهره و طاهر"، " يوسف - زليخا" و غيره مصادف با همين دوران مي باشـد. يکي از مثالهاي بارز آن " ...تحرير و کتابت اثر ارزنده و شاهنامه ترکمنها  " قورقوت عـطـا ( ده َده َ قورقُـد )" مربوط به همين دوره بوده اسـت."[6]؛ که بعدها از جانب اروپائيان سرقت شده، در حـال حاضر در موزه هاي "درسدن آلمان" و      " موزه واتيکان رُم" نگهداري ميشود.  

در سال ۱۴۱۵ميلادي قره يوسف ابن قره محمّد ترکمان پس از برقراري قدرت حاکميّت در اکثر نقاط ايران تخت سلطاني را احراز نمود. در همان ايّام نيز جهانشاه را با وجود اينکه بسيار جوان بود، اورا بعنوان حکمدار تعيين ميکند.

در مورد ايّام جواني جهانشاه نيز اطّلاعات بسيار دقيقي در دست نيست. امّا براساس اطلاعات منابع تاريخي، او در ۱۶ سالگي حاکميّت را در سلطانيّه شروع ميکند. جهانشاه در سن ۲۱-۲۰ سالگي، در سال ۱۴۲۰/م. با دختر امپرطور طرابوزان آلکسي چهارم ازدواج ميکند.* البتّه در آن اياّم او همسري بنام جان بيگم نيز داشته است. در اين ميان چيزي مبهم بنظر ميرسد که دختر امپراطور طرابوزان جان بيگم بوده، يا اينکه او همسر ديگر جهانشاه مي باشد؟ بطور دقيق آشکار نيست. چرا که او چندين بار از اختلافات بين جهانشاه و پسرش حسنعلي ممانعت کرده بود. به عقيده ما اين زن در زندگي سياسي-اجتماعي جهانشاه نقش مهمّي را بازي کرده است. اين مسئله در رکن خود مفهوم و اهمّيت قابل ملاحظه اي را بخود ميگيرد، که پادشاهي از او تابعيت داشته باشد.*    

جهانشاه در سال ۱۴۲۰/م. خبر بسيار سردي را در محلّ حکمروائي خود دريافت مي دارد، که آن فوت نابهنگام پدرش در سلطانيّه تبريز بود. او پس از اطّلاع از فوت پدرش در سلطانيّه، با سرآسيمگي و شتاب به طرف تبريز حرکت ميکند. شاهرخ از اين فرصت پيش آمده استفاده کرده و سلطانيّه تبريز را به تصرّف خود در مي آورد. زيرا او در همان ايّام اطراف نواحي شيروان را نيز به کمک ترکمنان به تصرّف خود درآورده بود. امّا او با جهانشاه مسامحه ميکند و تاج و تخت آل تمغا ( تغما)[7] را به او مسترد ميکند.

شاهرخ در سالهاي ۱۴۳۵ /م. سفر سوّم خودرا آغاز ميکند. او در ماه ژانويه ( جمادي الآخر ) همانسال در ري توقّف ميکند. در ماه ژوئن او از جهانشاه دعوت بعمل مي آورد که آذربايجان را از قيد اسکندر به تصرّف خودشان در آورند. شاهرخ ميخواست از اختلافات بين دو برادر جهت حفظ خود از رسوائي و مصون ماندن از خطر ازهم پاشيدگي و يکپارچگي دولت خود بهره برداري کند. در اين سالها بود که جهانشاه به تخت سلطنت جلوس ميکند. او زمستان آن سال را در محلّي بنام قيزيل آقاچ از نواحي طالش سپري ميکند.

دشمني و خصومت بين برادران تا حدّي اوج ميگيرد که به درجه آز و حرص خود ميرسد. نهايت اين اختلافات به جنگي که درسال ۱۴۳۶/م. مطابق با ۸۴۰/ق. که در محلّي بنام صوفيان رخ ميدهد، مي انجامد. در اين جنگ اسکندر شکست مي خورد و پيروزي نصيب جهانشاه حقيقي ميگردد. بدين ترتيب حکومت دولت ترکمنان قره قويونلوي در دست جهانشاه متمرکز ميگردد. با تمرکز يافتن قدرت در يدّ جهانشاه، او شروع به بسط و گسترش حدود و ثغور مملکت به ميراث رسيده خود مي نمايد. در اين ايّام جهانشاه اوقات خودرا بيشتر صرف استحکامات امور دولتي ميکند.

در سالهاي ۱۴۴۱/م. بحث بر سر افکار و ايده هاي حروفيزم در ايران اوج ميگيرد. با اوجگيري اين مکتب طرفداران آنها نيز روزبروز روبه فزوني مينهد. اين رويدادها باعث انديشه جهانشاه گشته بود. با اينکه او نيز گرايش چندي به اين مکتب داشته و تحت تأثير افکار آن قرار گرفته بود، امّا بيم از اغتشاشات و قيام آنها اورا آرام نميگذاشت. بلاخره اين واقعه او را وادار کرد که با آنها برخورد ناملائم داشته باشد. در پي همين تحوّلات او در تبريز دختر فضل الله نائمي استرآبادي را که يکي از بنيانگذاران فرقه حروفيّه محسوب ميشد، با همفکر او بنام يوسف را که داراي پانصد مريد در اطرافش بود، بحکم اعدام محکوم ميکند. در همين اثنا او شيخ جنيد صفوي را که با مريدان کثير خود تبديل به نيروي سياسي عمده اي شده و تهديدي براي حکومت اوبود، از کشور طرد ميکند. شيخ با ده هزار نفر از مريدان ترکمن خود با ترکمنان اوزين حسن آق قويونلوي متحدّ ميشود.   

بعداز فوت شاهرخ در سال ۱۴۴۵/م. مطابق با ۸۵۰/ق. جهانشاه استقلال کامل کشور را بدست مي گيرد. در اين ايّام نيز جهت بسط مملکت تحت يک پادشاهي قدرتمند همچون سلاله هاي ترکمن خود سلجوقيان و خوارزمشاهيان دست به يورشهاي سرنوشت ساز ميزند. او در سال ۱۴۵۲/م. مطابق با ۸۵۶/ق. عراق را مسخّر ميکند. بعداز يک سال نواحي جنوب و غرب ايران يعني ساوه،کرمان، فارس را تا سواحل درياي عمّان تابع خود ميکند.

جهانشاه با استفاده از فوت بابرُ ميرزا حکمدار خراسان و اختلافات بين ميراث داران او که از بازماندگان يورشهاي مغولي تيموريان بود، سرزمين آباء و اجدادي خودرا، از گرگان و اترک تا مانغئشلاق و خوارزم را که زماني بدست مغولان افتاده بود دوباره ازدست آنها باز مي ستاند. در نتيجه اين پيروزيها حاکميّت بر ترکمنهاي گرگان، مانغئشلاق و خوارزم نيز تحت پوشش حکومت سلسله ترکمنان قره قويونلوي قرار ميگيرند.

در نتيجه موفقيّتها و پيروزيهائيکه جهانشاه در راستاي تحکيم اقتدار دولت ترکمنها بدان نائل ميگردد، اشتياق او را به کشورگشائي افزايش مي دهد. او تصميم ميگيرد که جنوب خراسان را نيز به تصرّف خود درآورد. با همين هدف او توانست، در پانزدهم شعبان سال ۸۶۲/ق. مطابق با يازدهم ژوئن سال ۱۴۵۸/م. مرکز سياسي، فرهنگي و اقتصادي خراسان را که در آن ايّام شهر هرات بوده، به تصّرف خود در آورد. جهانشاه در آنجا علماء و روحانيون شهر را وادار ميکند که بنام او خطبه بخوانند و پول رايج آنجا را نيز بنام خود سکّه ميزند. اخبار اين رويدادها به گوش ابوسعيد تيموري ميرسد. ابوسعيد بطرف هرات مي شتابد. از کثرت انبوه لشکريان او جهانشاه را وهم برداشته بود، از اين جهت پسر شاعر خود پيرپوداق را که حاکم استان فارس بود، به کمک مي طلبد. در اين ميان جهانشاه از رهائي پسر ياغي خود حسنعلي که اورا در زندان قلعه ماکو حبس کرده بود، باخبر ميگردد. حسنعلي بعد از رهائي از زندان شروع به راه اندازي بلوا و آشوب ميکند. بهمين جهت جهانشاه وزير و مشاور خود سعيد آشير را جهت مذاکره و توافق با عجله به سوي ابوسعيد گسيل ميدارد. او براي تسريع توافق شتاب ميورزيد. در نتيجه اين توافقات شرق سمنان از آن ابوسعيد و غرب آن نيز تحت انقياد دولت ترکمنان قره قويونلوي در مي آيد.

در ماه صفر سال ۸۶۳/ق. مطابق با دسمبر سال ۱۴۵۸/م. جهانشاه هرات را به قصد آذربايجان ترک مي کند. وقتي که به تبريز ميرسد، پسر ياغي خودحسنعلي را دوباره به زندان مي افکند. وليکن پسر ديگر او پيرپوداق نيز برعليه او قد علم ميکند. علماء و مشاورين به پند و نصيحت او مي نشينند، امّا اين نصايح و خواهشها بر پيرپوداق کارگر نمي افتد. در چنين احوالي جهانشاه مجبور ميشود، اورا نيز نابود گرداند. ولايات عراق و عجم را که تحت حاکميّت او درآورده بود، دوباره به انقياد خود درمي آورد.

جهانشاه با امير ترکمنان آق قويونلوي اوزين حسن سر سازگاري نداشتند. علّت آن وجود دشمني ديرينه اي بود که بين دو طايفه بزرگ قره قويونلوئيها و آق قويونلوئيها که تا آن زمان نسل اندر نسل نا آرامي ايجاد کرده بود، ميباشد. اروپائيان از اين اختلافات درون قومي بخوبي آگاه بودند. بهمين سبب هرچه بيشتر خواهان نفوذ به درون فرهنگ و رفتارهاي اجتماعي و عقيدتي اين اقوام بودند. در جهت تحميل و اجراي سياستهاي توسعه طلبانه خود از هيچ کوششي دريغ نمي ورزيدند. در اين ميان تنها قلعه باقيمانده اروپائيان امپراطوري فرتوت طرابوزان بود که آنها را وادار ميکردند، تا با اين اقوام حکمداران ايران قرابتهاي نسبي برقرار کنند.

جهانشاه جهت روشن کردن روابط فيمابين خـود با جمع آوري صدهزار لشکر سواره نظام، بسوي اوزين حسن که درآن اياّم بر دياربکر حکمراني ميکرد، گسيل شد. او از سوکمان آباد تا نزديکي درياچه وان و از آنجا از طريق آبالجواز، آخلات، بيتليس گذشت تا در روستاي موش چادر زدند. اوزين حسن لشگريان خود را در محلّي بنام پالو در کوهستان جابجا کرده بود. اردوي اوزين حسن از همه طرف روستاي موش را تحت سيطره و تسلّط خود گرفته بودند. جهانشاه تا پائيز آن سال اوقات خودرا با کمال خوشي و لذّت سپري ميکند. در اين نواحي وقتي که زمستان فرا ميرسد، هوا بشدّت روبسردي ميگذاشت. جنگجويان جهانشاه که با لباسهاي تابستاني حضور يافته بودند، شروع به شکايت از سردي هوا ميکنند. جهانشاه آنها را بحال خود واميگذارد و خود نيز با سيصد نفر از نظاميان و مقرّبين خويش به جستجوي اردوي رقيب ادامه ميدهد. او با دسته کوچک خود آهسته براه مي افتد، تا به نزديکي محلّه اي بنام کيگي در روستاي جمجال ميرسد. جهانشاه خيال داشت از طريق ترجان و ارض روم وارد پاسينلر شود و در آنجا بماند، تا زمستان را سپري کند. اوزين حسن جهت اطلاع کامل از تعداد لشکريان جهانشاه، جاسوساني را به سوي وي گسيل ميدارد، تا در بامداد همان شب به او حمله کند. چنانکه اين شبيخون صورت گرفت. اولاد جهانشاه که از حمله ناگهاني روحيّه خودرا باخته بودند، با تمام توانائي به جنگ پرداختند، امّا با اين تعداد اندک که اکثر جنگجويان در پشت جبهه باقيمانده بود، نتوانستند کاري از پيش ببرند و شکست ميخورند.

اوزين حسن ميخواست سرنوشت جهانشاه را يکسره کند. باين سبب يکي از نظاميان خود اسکندر نامي را صدا ميزند و اورا مجبور ميکند که سر جهانشاه را از تن جدا کند و بياورد. در اين حادثه يکي از پسران جهانشاه بنام محمدي را کشتند و پسر ديگر او بنام يوسف را نيز کور کردند. بنا به قول بعضي از منابع تاريخي اوزين حسن سر جهانشاه را به نزد ابوسعيد مي فرستد، ولي سر پسر او محمدي و امراي او پيرزادبيگ و رستم بيگ را به اسلامبول فرستاده است. اين حادثه در دوازدهم ماه ربيع الّثاني سال ۸۷۲/ق. مطابق با بيست و سوّم ژانويه سال ۱۴۶۷/ميلادي بوقوع پيوسته که در آن موقع جهانشاه ۷۰ سال داشته است. جسد اورا در مسجدي که خود در تبريز ساخته بود، دفن مي نمايند.

براساس شهادت انواع منابع تاريخي جهانشاه داراي هفت پسر و دو دختر بنامهاي شاعر و سپهسالار پيرپوداق، يوسف، محمّدي، فرّخزاد،*ابراهيم، حسنعلي وکوچکترين آنها قاسم بوده است. همانطوريکه در بالا ذکرش رفت، فرزندان جهانشاه هرکدام به سرنوشت خاصي دچار شدند.

يوسف در تاريخ پانزدهم ربيع الّثاني ۸۰۴/ق. مطابق با چهارم نوامبر ۱۴۶۹/م. بدست پسر اوزين حسن، اوغورلي محمّد شهيد ميشود.*

محمّدي بسيار قصي القلب بوده است. او نيز در سال ۱۴۶۷/م. بدست اوزين حسن بقتل ميرسد.*

ابراهيم زماني در نزد اوزين حسن تقرّب يافته بود. او با امراء ترکمنان آق قويونلوي متحّد و بعد به نزد سلطان حسين بايقراء تقرّب و در قياده خدمت او باقي مي ماند.*

قاسم در سال ۱۴۶۷ بفرمان برادرش حسنعلي بقتل ميرسد.*

زماني که جهانشاه در سال ۱۴۶۷ بقتل ميرسد، پسران او يوسف و حسنعلي بعداً بقتل رسيدند. فرّخزاد و قاسم نيز هرکدام به سرنوشت خود تن مي سپارند. يکي از دختران جهانشاه در حباله نکاح پسر بايسنقر تيموري، سلطان محمّد در مي آيد.* دختر ديگر او به يکي از خويشاوندان نزديک شاعر که از صوفيان شاه نعمت الله بنام شاه نائم الّدين نعمت الله ثاني به همسري برگزيده ميشود.* در حال حاضر خيلي از اعقاب و سلاله هاي جهانشاه در ايران زندگي ميکنند.

در مورد محل تولّد شاعر منابعي که بتواند بطور دقيق شهادت بدهد، در دسترس نداريم. وليکن در تذکره هائي که سراغ داريم، سال و زمان تولّد او دقيقاً معلوم نشده است. تنها در بعضي از منابع عربي مربوط به تاريخ شرقشناسي به فاکتهائي برخورد ميکنيم. براي مثال مورّخ عرب دوران جهانشاه بنام شمس الّدين محمّد بن عبدالّرحمان الّسخاوي در مورد زمان تولّد شاعر تقريبي در حدود قرن پانزدهم عنوان ميکند. همچنين ابن تانگري بردي در آثار خود تاريخ تولّد اورا در سال ۱۴۰۷/م. مطابق با ۸۱۰/ق. ميداند. آ. غفّاري تاريخ تولّد اورا بين سالهاي ۰۶- ۱۴۰۵/م. مطابق با ۸۰۸ قمري ثبت کرده است. به عقيده ابن اينانچ که بر اساس شهادت ابن تانگري بردي مي نويسد: " ... زمانيکه قره يوسف جهت تسخير آنادولي و آذربايجان در سال ۱۴۰۵ از سوريّه حرکت ميکند، در مسير راه در شهر ماردين پيش ِيکي از حکّام ترکمن از طايفه آرتئق بنام مجدّالّدين شاه مدتّي توقّف ميکند که در آن زمان فرزندش بدنيا مي آيد. نام اورا ابتداء ميخواستند ماردين شاه بنامند، امّا قره يوسف اظهار ميدارد که: " نام شهر را بر روي دختران ميگذارند." وليکن نام اورا جهانشاه گذاشتند.        

در مورد سال تولّد و فوت جهانشاه بطور صريح و روشن موثّق ترين منبع به عقيده ما همان تاريخي استکه م. اينانچ براساس آثار موّرخين همدوره جهانشاه در نيمه دوّم قرن پانزدهم بنام دولتشاه سمرقندي و ابن تانگري بردي و ديگران ارائه ميدهد. او زمان فوت آنرا ۱۴۶۷/ميلادي مطابق با ۸۷۲/قمري که براساس سالنامه ميلادي ۷۰ ساله بوده و براساس سالشماري هجري – قمري ۶۸ ساله مي باشد. براساس اين محاسبات سالشماري زمان تولّد جهانشاه در سال ۸۰۲/قمري مطابق با ۱۳۹۹/ميلادي بوده است. براساس اين داده هاي سالشماري صريحاً ميتوان گفت که جهانشاه در سال ۱۳۹۹/ميلادي مطابق با ۸۰۲ هجري – قمري متولّد و در سال ۱۴۶۷/ميلادي مطابق با ۸۷۲ قمري بدرجه شهادت نائل گشته است.

در رابطه با زندگينامه جهانشاه در منابع مختلف به روايات گوناگوني برخورد ميکنيم. براساس شهادت آنها، مطابق با آداب و رسومي که در بين اهالي شرق زمين رواج داشته، در جوار اسم اصلي القاب احرازي نيز بر آنها الحاق ميشده است، که از القاب جهانشاه عبارتند از: " مظفّرالدّين"، " ابوالمظفّر" که بيشتر داراي مفاهيم و ترکيبات عربي يا ترکمني داشته است. 

همانطوريکه فوقاً بدان اشاره کرديم، جهانشاه در سال ۱۴۳۷ ميلادي در رأس دولت قره قويونلويها به پادشاهي برگزيده ميشود. در دوران سلطنت جهانشاه دولت ترکمنان با حوادث و وقايع تاريخي بسياري مواجهه ميگردد. با حضور و تأثير غرب به درون اقوام حکمروان ترکمن مسبب حوادث فاجعه بار بسياري در بين اين اقوام ميشود. سيّاحاني که به منظور سياحت به اين اکناف مي آمدند در وحله اوّل ادبيّات و معنويّات اين اقوام را مورد مطالعه و تحقيق قرار ميدادند. در همين ايّام است که، بسياري از تحريرات و آثار قديمي ترکمني دستخوش سرقت از جانب اروپائيان ميشود. از جمله آثار قورقوت عطا ( دَدَ قورقود)، حماسه گؤراوغلوي و بسياري از آثار و کتابهاي مفاخرين ترکمن مانند آثار يوسف خاص حاجب، محمود کاشغري، خواجه يوسف همداني، فارابي و ديگر آثار مربوط به علوم ديني، رياضي، طبّ، نجوم، تاريخ و ادبيّات به ميراث رسيده از دوران کهن، در زبانهاي فارسي، عربي و ترکمني مورد سرقت و تفحّص کارشناسان و سياستمداران اروپائي قرار مي گيرد. در حال حاضر بسياري از اين آثار در موزه هاي لوور پاريس، واتيکان رم، درسدن آلمان، رؤيال لندن و ديگر موزه هاي اروپائي تا به امروز تحت مطالعه و نگهداري ميشود. براي مثال همين بس است که بگوئيم فورمول معروف "لگاريتم" مربوط به يکي از کشفيّات دانشمند نامي گُرگنج ( اورگنج ) محمّد ابن موسي الخوارزمي و رياضيّات عمر خيام را نام ببريم. 

 تاريخ در سخن اوّل خود سعي دارد واقعّيتهاي زمان خودرا بطور صحيح بيان دارد. در راستاي اين سخن بگذار واقعيّتها را از دريچه چشم تاريخ بنگريم، تا بتوانيم به نتيجه مطلوب زمان خود برسيم. بنا به نقل يکي از مفاخرين ترکمن که مي گويد : " به ميراثهاي فرهنگي و ادبي خود کراراً روي بياوريد و مراجعه کنـيد ! آن ميراثها افکارتان را به روي حقيقت باز، حلال را از حـرام متـمايز و عشق به وطن پدري، خاک مادري، جامعه و والدينت را مي آمـوزد.". 

حال به تحليل کوتاهي از دوره سياسي - اجتماعي شاعر عارف، پادشاه نامي و فاضل سلسله پر قدرت ترکمنان قره قويونلوئي مشهور به جهانشـاه قره قويونلوي  متخلّص به " جهانشاه حقيقي" که اشعار عارفانه بسياري از او بيادگار مانده است، بپردازيم. در دوره او بعداز اينکه اروپا نتوانست طي جنگهاي طولاني صليبي بر حکّام مسلمان ترکمن در خاورميانه غلبه پيدا کند، سياست تسخير بازارهاي پر گنج شرق زمين را از راهي غير از جنگهاي رو در رو جستجو نمودند. اين دوره مقارن بود با دوره رنسانس و شروع انقلابات صنعتي در اروپا که توليدات صنايع آن با اشباء بازارهاي داخلي اروپا روبرو و به حالت رکود در مي آمد. پاپ در واتيکان و پادشاهان آن بدنبال عدم موفّقّيت در پيروزي جنگهاي صليبي، اسلام و فِرَقِ اسلامي آن را بيش از آنکه خود مسلمانان مورد تفحّص قرار دهند، تحت مطالعه سياستمداران و سياستگزاران آنها قرار مي گرفت، تا با اختلاف و تفکيک ايران از امپراطوري عثماني بتوانند راهي نزديکتر به آسياي مرکزي و هندوستان  تا چين دسترسي پيدا کنـند.

نيرومندترين حکّام ترکمن در آسياي صغير و ايران زمين گذشته از يگانگي ملّي و قومي، آنها داراي مذهب اهل سنّت بودند. وليکن اين واقعه به مثابه مستحکمترين ديوار مسلمانان که اروپا قادر به تخريب آن نبود، نمود پيدا مي کند. اين ديوار بعد از تسخير قسطنطنيّه توسّط سلطان محّمد فاتح بويژه استحکام بيشتري بخود مي گيرد.

اروپا بدنبال مطالعه دقيق رفتارهاي ديني و سياسي ايرانيان زمينه روي کارآمدن نيرويي از ترکمنان را مهّيا مي کرد که از يک طرف تابع اروپا و از طرف ديگر مذهبي غيراز اهل سنّت داشته باشد. با اين قصد سفراء و ايلچيان و کارگزاران علني و مخفي به درباريان ايران وعثماني گسيل ميداشته است. تا زمينه نفوذ روابط امپرياليستي ِکاپيتاليسم نوپا را در شرق زمين فراهم نمايد.

اين رويدادها مقارن بود با حضور سلاطين اهل سنّت ترکمن در دولت عثماني و سلسله هاي پرقدرت قره قويونلوئيها و آق قويونلوئيها  که در جبهه اوّل جنگ سرد اروپا با امپراطوري عثماني، که بعدها اروپا در اين تاکتيک سياسي تاحدودي موفّق شده بود قرارگرفته بودند. اروپا از هر طريقي که ممکن بود اختلافات مذهبي و قومي اين اقوام را تا ميتوانست دامن مي زد.

پروسه گرايش به پتانسيل اثني عشريّه در بين اين اقوام ترکمن که زمينه هاي عقيدتي آن در بين اين گروه از مسلمانان اهل سنّت هميشه فراهم است، با گرويدن اعقاب شيخ صفي الّدين اردبيلي و تبليغات گوناگون از جانب آخرين امپراطوري طرابوزان که در ارتباط با واتيکان و دول اروپائي بود تقويّت مي شده است، آغاز و شدّت مي يافت.

در روند همين اياّم بود که بيش از نه طايفه از ترکمنان حکمروان ايران در پروسه گرايش مذهبي واقع ميشوند. اين طوايف عبارتند از: صفويان، افشاريان، قاجاريان، بيکدلي ها، تکلّوئيها، اوستوتأچلوئيها، شاملوئيها، ذوالقدر، قره باغيان، روملوئيها و بخشي از طوايف بايندريها و بهارلوئيها و ... اين طوايف از ترکمنان که بيشتر در معرض جنبشهاي عقيدتي قرار گرفته بودند، در يک روند تاريخي چندين صده در مقوله استحاله ملّي قرار ميگيرند، که نتيجه آن فراروئي قشري از ترکمنان قزلباش بود که از مذهب اهل سنّت رويگردان و به مذاهب اثنا عشريّه و ديگر فرقه هاي مذهبي و متجدد همچون بهائيّت و غيره در غلتيدند. ...

با تسخير بزرگترين قلعه و مرکز مسيحيان در سال ۱۴۵۳ ميلادي از جانب سلطان محمّد فاتح، اروپا بر تلاشهاي عمليّات سياسي خود مي افزايد. ارتقاء روزافزون نيروي اوزين حسن آق قويونلوي حکّام ديني ونيز را به تفکّر واميدارد. درست در همين ايّام دخترآخرين امپراطوري مسيحي طرابوزان بنام دسپينا خاتون به همسري حاکم روبه قدرت ترکمنان آق قويونلوي برگزيده ميشود. اروپا با استفاده از ايجاد اين زمينه ها در جهت رو در رو قرار دادن اوزين حسن آق قويونلوي بر عليه سلطان عثماني و پيروزي بر حاکميّت جهانشاه قره قويونلوي دست به عمليّات سياسي مي زند. در پي اجراي سياستهاي متّخذه سفراء خود را به حضور اوزين حسن آق قويونلوي که مقر حکومتي او قبل از پيروزي بر جهانشاه قره قويونلوي دياربکر بوده است، اعزام مي دارد. ... بدنبال همين سياستها بود که اروپا در قرون وسطي تخم نفاق آينده اين ملل مسلمان را پي ريزي مي کند.

سلسله وقايع و حوادث اين ايّام با حضور شيخ جنـيد صفوي در لشکر بزرگ اوزين حسن آق قويونلوي از يک طرف و جهانشاه قره قويونلوي که مقر پادشاهي او تبريزبود از جانب ديگر و عدم حمايت صريح وجايگزيني سياست متـحّـدانه اين خاندان از جانب امپراطوري عثماني  با عث بروز جنگها و درگيريهاي خونين بين آنها مي شده است. بدين ترتيب اروپائيان زمينه نفوذ خودرا بيش از پيش فراهم ميکردند. اوزين حسن آق قويونلوي در پي قدرت يابي لشکريان خود از وجود شيخ جنـيد که مريدان سلحشور بيحدي در اختيار داشت، اورا تحت حمايت خود قرار داد. جهت تمکين او خواهر خودرا که خديجه بيگم نام داشت، در حباله نکاح جنيد در مي آورد. يکي از رقباي اوزين حسن سلطان سعيد تيموري در خراسان بود که اين سلطان تيموري با جهانشاه قره قويونلوي از در اتّحاد درآمده بود.

در چنين اوضاعي اروپا توانسته بود دو نيروي عمده حکمرانان نيرومند ايران يعني جهانشاه و اوزين حسن را رودرروي هم قرار دهد. چون با وصلت نسبي خانوادگي بين خاندان آق قويونلوي و آخرين امپراطوري طرابوزان از يک طرف و با استفاده از اين ترفند  نفوذ به داخل لشکر تحت فرماندهي شيخ جنيد که زمينه هاي روبه رشد فرقه گرائي مرسوم در مذاهب اثني عشريّه داشتند، ازسوي ديگر آنهارا تحت اتوريته نظامي خود در آورند. بدين ترتيب آنهارا بر عليه جهانشاه قره قويونلوي که سياست مستقّلانه اي در پيش گرفته بود، تمکين نمايند.

در پي همين دسيسه ها و توطئه هاي گوناگون اروپائيان، دولت جهانشاه حقيقي از استحکام خود کاسته مي شد. تأثير اين اختلافات و رقابتها که در جهت بدست آوردن قدرت براه انداخته شده بود، به درون دولت قره قويونلوئيها راه يافته و در بين لشگريان ترکمنها تزلزل ايجاد        مي کند. همانطوريکه فوقاً بدان اشاره گرديد، سلسله وقايع و حوادث جاري به نفع ترکمنان    آق قويونلوئيها پيش مي رفت و باعث قدرت يابي آنها مي گشت. اين پي آمدهاي سياسي از خواسته هاي مطلوب سياسي سرکردگان واتيکان و رؤساي ونيز بود. چنانکه در بالا بدان اشاره گرديد، در اواخر سال ۱۴۶۷ ميلادي در طي جنگي که در صحراي موش به سرکردگي اوزين حسن آق قويونلوي با جهانشاه حقيقي در گرفته بود، پيروزي به نفع لشگريان آق قويونلوئيها تمام ميشود. " درنتيجه اين جنگ خانمانسوز جـهانشاه حـقيقي در دهم ماه نوامبر سال ۱۴۶۷ ميلادي در ۶۲ سالگي به قتل مي رسـد."[8] البّته در مورد سن وتاريخ فوت او در مباحث فوق با تکيه بر منابع موثّق تاريخي مسئله را مورد بحث قرار داديم، که اين مورد از سنّ و سال او با مباحث فوق مغايرت دارد.

تاريخ سرسپيد پادشاهان ترکمن در بعضي از ادوار سرفراز و پر اعظمت احتشام مي يابد و در برخي از ايآّم شاهد صحنه هاي رنجبار و تراژديک در بين اين اقوام تک بنياد اوغوزي ميشود. چنانکه در مورد صحنه جنگ و روايت غافلگيري پادشاه در کتاب " روضة الّصّفاي" محمّد خاوندشاه چنين بيان ميگردد: " ... ميرزا يوسف بازگشت و پدر را خبر داد که مجال توقّف نيست. ميرزا جهانشاه يک زانو بند بسته بود که اين خبر رسيد، فرصت نيافت که آن ديگر را بندد و ناچار سوار شد و ميرزا محمّدي و ميرزا يوسف گرفتار شدند. ...

... ميرزا جهانشاه با صد درد و داغ روي بدّره نهاد و مجهولي از لشکريان اسکندر نام در عقب او روان شد و چون بوي رسيد، ميرزا جهانشاه از بيم جان نام خودرا بر زبان آورد و آن شخص به او التفات نکرد و في الحال هلاک گردانيد و جامه هاي قيمتي او را بپوشيد، سرش از فتراک بياويخت. ... و بلشگر گاه مراجعت نمود و در راه غافل شده سر از فتراک بيافتاده اسکندر صورت قضيه به هيچ کس نگفت. ... ".*

 در مورد جريان گم شدن سر پادشاه و لباس او، عبدالرّزاق سمرقندي در کتاب مطلّع السعدين و مجمع البحرين چنين ميگويد: " ... بعد از دو روز جامه ميرزا جهانشاه را که در وقت فرار دربرداشت، در اردو بازار شناخته و بواجبي تفحّص نموده، او را در پاي درختي که از سرما مرده بود و خشک شده يافتند و سر اورا بدرگاه امير حسن آوردند..." *

بعضي از موّرخين همدوره پادشاه شاعر بعداز فوتش از او بدگوئي کرده و اورا متهّم به بد اخلاقي و ستم نمودند، مانند مورّخ همدوره او دولتيار سمرقندي در مورد او چنين گفته است: " پادشاهي قاهر و صاحب دولت بود، وليکن مردي نا اعتماد و بدخوي بوده و سواران را بهر بهانه محبوس کردي و حبس او زندان ابد بودي ... تراکمه بعهد او مسلّط شدند و جبّاري و قهّاري او مرتبه عالي يافت...".*

قضاوت اينچنين در مورد جهانشاه نادرست است. چراکه در آن شرايط از يک پادشاه چنين رفتارها آنچنان بعيد هم بنظر نمي رسد. اين وضعيّت را ميتوان توجيه و روشن نمود. چراکه در شرايط فئوداليزم قرون وسطي او بعنوان پادشاه حاکم يک مملکت وسيع چند مليّتي، چطوري ميتوانست يک ايده آليست انعطاف پذير باشد.

البتّه خيلي از موّرخين همدوره شاعر قضاوتهاي صحيح و منصفانه اي را از خود برجاي گذاشته اند. يکي از آنها در دوره تيموريان عبدالّرزاق سمرقندي مي باشد، که در مورد اخلاق، سياست، مردمداري او و اداره مملکت چنين توصيف کرده است. " مملکت آذربايجان بحسن و عنايت و لطف عاطفت ميرزا جهانشاه در غايت معموري و آباداني بود و آن پادشاه نيکخواه بعدل و داد و تعمير بلاد و توقير عباد اهتمام تمام مينمود و دارالملک تبريز بوفور رعيّت و ظهور غيرت فضاي مصر جامع و فروغ بخش خورشيد لامع شد... مقيمان ممالک محروسه اش از آسيب خدنگ حوادث چون صيد حرم فارغ البال و ساکنان ولايت معموره اش از انديشه تطاول زمان چون معتکفان زواياي آسمان آسوده و مرفه الحال ...".*

همچنين بايد خاطرنشان ساخت که جهانشاه در عين يک سياستمدار، شخصيّتي فرهيخته و منّور بوده است. او هيچوقت ترسي بدل راه نداده و هرگز از مقابل هيچ دشمني نگريخته است. اگرچه گناهي هم از وي سرزده باشد، هميشه توبه ميکرده است. چنانکه در شعر زير چنين بيان ميکند:

کفر و ايمان شرحيني تأ بيلميشم علم اليقين،

بولمئشام ايمانا يولداش، کفري انکار اتميشم.

                         شـرح کفر و ايمان تا حاصل آمد علم اليقين،

                         هم ره ايمان گشته ام، کفر را انکار کرده ام.  

... و امّا دولتشاه سمرقندي اورا به گونه ديگري به بي اعتقادي متّهم ميکند. او چنين ميگويد: " ... فضلا بر آنند که در روزگار اسلام از او بد اعتقادتر پادشاهي ظاهر نشده است. اسلام را ضعيف داشتن و بر فسق و فجور اقدام نمودي. ...".

 

 

 

در بعضي از مأخذ جهانشاه حقيقي را شاعر قرن هفدهم مي شمارند که اين تخمين درست نيست، چرا که بر اساس شواهد تاريخي مرور شده او مربوط به شاعران قرن پانزدهم ميلادي    مي باشد. باز برگرديم به شخصيّت انساني و اجتماعي او که به زبان حال اتنولوژي، او از قبيله بهارلوئي ترکمنان قره قويونلوئي ميباشد. در اين باره مورّخين طراز اوّل اروپا اِ. بُسوُرت و دبليو. مينورسکي در تحقيقات خود آنهارا از نسل اوغوز و نام قبيله را قره قويونلوي درج کرده اند. همچنين آنها در روي پرچم خود سمبل گوسفند سياه را به تصوير در ميآوردند. در اين باره جالب است، که مراجعه کوتاهي به " بحِجَتِ الّتـَواريخ" موّرخ هم عصر پادشاه بنام شکراللّه داشته باشيم. او در مورد نسب نامه جهانشاه چنين گفته است که: " ... چنانکه از منابع تاريخي برمي آيد،  طوايف ترکمنان قره قويونلي در نواحي شمال و غرب ايران، در اطراف رودخانه اورميّه، وان و در مناطق تبريز، ارجيسا، بغداد سکونت داشته اند. پدر جهانشاه، قره يوسف ابن قره محّمد ترکمان بنيانگذار دولت قره قويونلوئيها مي باشد. او غير از پير پوداق و جهانشاه فرزندان ديگري به نامهاي محمّد، اسفند، ابوسعيد، اسکندر و کيومـرث نيز داشت. او هرکـدام از فرزنـدان خودرا حاکم يـکي از مناطق گونـاگـون ايران تعيين کرد. "

حال برگرديم به فراستهاي ادبي آن دوره از ايّام که به ميراث ادبي حقيقي مربوط ميشود. جهانشاه عادتاً در اوقاتي که از مسائل دولتي و حربي – مبارزاتي خود فارغ مي گشت، ساعات فراغت را از دست نمي داده و به خلق آثار ادبي مي پرداخت.      

اثر جهانشاه حقيقي بدليل پراکندگي و از هم گسيختگي دولت ترکمن از دوران بعداز آق قويونلوئيها و روي کار آمدن دولتهاي غير سنّت ترکمنان در ايران از يک سوي، بدنبال آن انزواي فرهنگي و رشد بدون پشتوانه فرهنگ ترک زبانان باعث کم جلوه گي اينگونه از آثارهاي ترکمني شده بود. در تداوم اين روند خيلي از آثار مفاخرين ترکمن در بين فرهيختگان اين فرهنگ به باد فراموشي سپرده شده است. اين روند علّتهاي تاريخي خاصّي داشته است.

از دوره ايکه گروهي از ترکمنان غز ( اوغوز ) نخستين دولت اسلامي را در شرق ايران استحکام بخشيده اند، در بين سه زبان عربي، فارسي و ترکمني، زبان فارسي را بعنوان زبان ديواني انتخاب کرده اند. اين زبان که از دوره سقوط سلسله ساسانيان وحملات  و حضور اعراب در ماوراء الّنهر جلوه عمومي خودرا از دست داده بود، با سفارش به تحرير کتابي غير از زبان عربي و ترکمني از جانب سلطان محمود غزنوي به ابوالقاسم فردوسي، با خلق و ترجمه  به فارسي اثر شاهنامه تکاني جدّي بخود ميگيرد. اين حادثه باعث انتخاب زبان فارسي در ديوان دولت غزنويان ميگردد. رسم انتخاب اين زبان در دوره امپراطوري کبير اسلامي ترکمنان سلجوقي نيز به قوّت خود باقي مي ماند.   ….

چنانکه از خصوصيّات اشعار و براساس اطلاّعات موجود معلوم ميشود، جهانشاه به خلاّقيّت آثار، علوم، فرهنگ و هنر اهمّيّت ويژه اي قائل بوده است. مفاخرين هم عصر در نزد او از احترام خاصّي برخوردار بود. او رابطه خود را با استادان سخن شرق زمين مثل عبدالّرحمان جامي حفظ ميکرده است. چنانچه دريکي از منابع تاريخي چنين روايت ميشود که " جهانشاه جهت نقد و بررسي، آثار خود يک نسخه از ديوان خودرا به نزد عارف مشهور معاصر خود عبدالّرحمان جامي ارسال مي دارد ( ۱۴۱۴-۱۴۹۲). در آنوقت بوده است که عبدالّرحمان جامي بعداز مطالعه آثار جهانشاه، براي شاه حکمروان پاسخي ارسال مي دارد که حاوي ۲۸ بيت شعر بوده است."[9] متأسّـفانه اين اشعار جامي هنوز بدست نيامده و نامکشوف مانده است.[10]

چنانکه در ديوان چاپ شده جامي از جانب علي اصغر حکمت، چاپ تهران- سال ۱۳۲۰ش. اين شعر با اين بيت شروع ميشود:

بده سـاقي آن جـام گيـتي نمـاي،

که هستي رباي است و هسـتي فزاي. ...

در ادامه اين قصيده جامي با شعري که ارسال ميدارد، ارزش بسيار والائي به شعر جهانشاه داده و گواهي ميکند که او با نام حقيقي تخلّص ميکند:

                   ... بصورت پرستان کوي مجاز،

                       زشاه حقيقي نشان داده باز،

                       چو در مثنوي داده  دادِ سخن،

                       نوي يافته را، ز هـاي کهـن.*

بعد از آن جهانشاه براي عبدالّرحمان جامي زيباترين خلعت ( دون ) ترکمني را به عنوان تحفه ارسال ميدارد. قصايدي که شامل ۸۷ بيت شعر بوده، در کليّات ديوان جامي که در سال ۹۹۶/ق. مطابق با ۸۹- ۱۵۸۸/ميلادي برشته تحرير درآمده است، وجود دارد.

او در ايّام پادشاهي خود در سال ۸۷۰/ق. – ۱۴۶۵/ م. در پايتخت خود تبريز دستور احداث مسجد بسيار با شکوهي را ميدهد که نام آنرا بنا به يادبود پيروزيهاي جهانشاه " مظفّريّه جهانشاه" نامگذاري کرده اند، که بعدها بدليل زيبائي گنبد آن که برنگ آبي مزيّن شده است، آنرا " مسجد کبود" ناميده اند. در حال حاضر اين مسجد را بعنوان يکي از زيباترين ابنيّه هاي تاريخي مربوط به قرن پانزدهم بحساب مي آورند.

چندي از پژوهشگران جهان در مورد زندگينامه و خلاّقيّت جهانشاه تحقيقات پر اهمّيّتي از خود بجاي گذاشته اند. يکي از معروفترين آنها شرقشناس مشهور و. مينورسکي مي باشد. او در سال هفدهم ۱۹۲۴/م. طي مقاله اي که در روزنامه " تايم" که از جانب اِ. ادوارد با عنوان " اثر سلطان عبدالحميد " ارائه شده بود، از وجود ديوان ( مجموعه شعر) جهانشاه حقيقي با خبر گرديده است. * اين ديوان که شامل ۸۵ صفحه بصورت دستنوشته که اندازه هر کدام از صفحات آن به قطع ۶×۲۳  سانتيمتر مربّع و اندازه متن آن ۱۱×۱۶سانتيمتر مربّع که در آن ۱۰ تا ۱۱ بيت شعر نوشته شده است،* در موزه بريتانيا بشماره اُ. ز- ۹۴۹۳ حفط ميشود. اين ديوان از جانب قنبرعلي خسرو اصفهاني، ۲۱ سال بعد از شهادت جهانشاه در ماه شعبان سال ۸۹۳/ق.- سپتامبر سال ۱۴۸۸/ميلادي دوباره نويسي شده است. در اين کتاب ۱۰۵ شعر از غزليّات و يک مستزاد بزبان فارسي، ۸۷ شعر از غزليّات و ۳۲ رباعي و در ديگر قالبها بزبان ترکمني از جهانشاه درج شده است.  

و. مينورسکي بر اساس همين ديوان مقاله اي تحت عنوان " جهانشاه قره قويونلوي و اشعار او" ارائه داده است، که در آن تعداد ۲ غزل در زبان فارسي و ۴ غزل و ۱۱ رباعي در زبان ترکمني با ترجمه انگليسي آن، درج گرديده است. 

ميکرو فيلم نسخه اي که مربوط به آکادمي ارمنستان است، در حال حاضر در انستيتو نسخ خطّي ترکمنستان که قبلاً با عنوان فوند دستنوشته هاي تاريخي آکادمي علوم ترکمنستان شوروي شناخته ميشد، وجود دارد. در مورد اشعار ترکمني شاعر مقاله اي از جانب اُ. الياسف، کانديداي علوم فيلولوژي ترکمنستان، در شماره چهارم نوامبر ۱۹۶۴ در هفته نامه " ادبيّات و صونغات ( هنر و ادبيّات )" ترکمنستان بچاپ رسيده است.

علاوه بر اينها از جانب مترجم س. دورديوا نيز آثار جهانشاه حقيقي به زبان حال الفباي ترکمني بر گردانده ميشود. همچنين دکتراي علوم فيلولوژي ح.گ. کُراوغلي* در کتاب " نظري بر شعاعر( شعائر) خلقي س.س.س. ار." که اشعار چندي از جانب ل. آروتيونف، و. تانييف، ۵ غزل و يک رباعي با ترجمه آ. کافانُوا* آورده شده است، در مورد زندگي و خلاّقيّت جهانشاه معلومات کافي و لازم را ارائه نميدهد. و امّا در بخشي از صنايع ادبي و شعري جهانشاه در اواسط ربع چهارم قرن بيستم که از جانب لطيف حسيني زاده بزبان آذربايجاني جهت چاپ تهيّه و آماده شده است، در مورد زبان صنايع ادبي و شعري جهانشاه ايده ها و تفکّرات بسيار جالب و تازه اي ارائه ميدهد.

"ديوان موجود جهانشاه در آرشيو " ماتناداران" ارمنستان کامل نيست. چون اين نسخه عبارت است از: ۵۴ صفحه بدون جلدبندي؛ در هر کدام از صفحه هاي اين نسخه در ابعاد ۲۰×۱۲ سانتيمترمربع كه تعداد ۱۰-۱۱ بيت شعر در آن گنجانده شده است."[11] " در اين نسخه نيز ۷۹ غزل در ۵۵ بيت بزبان فارسي و ۵۸ غزل در ۴۳۰ بيت، ۱۶ رباعي و مستزاد بزبان ترکي-ترکمني با عنوان " ديوان حقيقي" درج شده است، که در آن به ترتيب الفباي عربي که در قواعد اين زبان ترتيب داده ميشود تا نکته کامل شعر بعدي مرتّب شده است. اين نسخه را آقاي ل. حسيني زاده بعنوان " آوتورگرافي جهانشاه" مي نامد." [12]

ستون و بنيه اصلي ميراثهاي ادبي جهانشاه عبارت است از؛ غزل و ديگر صنايع شعري از قبيل مثنوي و مستزاد. در ديواني که او به جامي بعنوان هديه ارسال کرده بود،۱۸۲ براي ما يکي ديگر از مثنويهاي شاعر آشکار ميشود که آنرا در هنگاميکه بغداد را محاصره کرده بود به پسرش پيرپوداق بعنوان گوشزد سروده بود.۲۹۹

چنانکه ي.اِ. برتلس صراحتاً اذعان ميکند که در قرن پانزدهم غزل يکي از شيواترين و شورانگيزترين قالب شعري در شرق زمين بوده است. در اين رابطه ميتوان گفت که با پيروي از اين قوالب شعري نه تنها فارسي زبانان، بلکه در قالبهاي صنايع شعري ترکي-ترکمني نيز شاعران شعر سروده اند. از جمله ميتوان از برهان الّدين سيواسي، سقّاکي، نسيمي، لطفي، عطائي، نوائي و مختومقي نام برد که در جهت رشد و شکوفائي زبان و ادبيّات ترک زبانان در قرون اخير نقش بسيار شگرفي بازي کرده اند. در اين رابطه ميتوان گفت که " غزل" در آثار جهانشاه حقيقي ستون فقرات ديوان اورا در بر ميگيرد. 

متأسّفانه بسياري از آثار جهانشاه حقيقي دستخوش پراکندگي شده است. حتّي همين اثري که در حال حاضر از او چاپ شده است، بدرستي معلوم نيست که همه مطاوي درآن بدست ما رسيده است يا نه ؟ طوريکه شواهد نشان مي دهد ابيات و آثار جهانشاه حقيقي بيش از اين جلد بايد باشد. امّا متأسّـفانه همانطوريکه فوقاً بدان اشاره گرديد، خيلي از آثار و دستنوشته هاي آن ايّام دستخوش سرقت و زد و بندهاي منافع پرستان شده است.

در مقدّمه اثر چاپ شده شاعر در ترکمنستان تعداد ارقام اشعار و غزليّات شاعر معلومات زير را ارائه ميدهد :

"... در حال حاضر دو جلد از نسخه هاي دستي شاعر معلوم و مکشوف شده است. يکي از اين دستنوشته ها در موزه معروف بريتانيا رويال لندن وجود دارد. يکي ديگر از اين نسخه ها نيز در آرشيو انستيتو پژوهشي نسخ خطّي دستنوشته هاي قديمي ارمنـسـتان نگهداري ميشود. در حال حاضر از اين شاعر عارف ۹۱ موضوع شعر در قالب غزل، ۳۶ موضوع از اشعار آن در قالب رباعي به زبان ترکمني باقي مانده است. همچنين در زبان فارسي نيز ۱۱۶ موضوع شعر در قالب غزل و ۱۱ موضوع از اشعارش نيز در قالب شعر مستزاد باقي مانده است. البّته در اينکه اين تعداد از موضوعات ادبي تمام آثار شاعر نمي باشد و شکّي در آن نيست که اثر اين شاعر بيش از اينها بوده است. اگر در اين رابطه پژوهش و جستجوي بيشتري صورت پذيرد، حتم داريم که اشعار ديگر اين شاعر گرانمايه بدست خواهد آمـد.".[13]

آثاري که در اين ديوان شاعر گردآوري شده، اکثراً در قالب غزل سروده شده است. سبک شعري غزل از ايّام قديم يکي از قالبهاي مرّوج ادبيّات ترکمني مي باشـد. در اينگونه از سبک ادبي زيبائي شناسي و روح نفيس انسان وصف و همچنين گره احساسات بديع انسان درآن نرم و انعطاف پذير ميشود.

چنانچه در پيش همراه با مثال بدان خواهيم پرداخت ، تأثير سبک حروفيّه که مربوط به فرقه حروفيّه ميشود، بلاخص تأثير سبک ادبي شاعر نامدار و عارف با فراست ترکمن عمادالّدين نسيمي در آن کثيراً احساس ميشود.

چنانکه ميدانيم در آثار بديع غزل در زبانهاي فارسي و ترکمني چهره، خورشيد، دنياي منوّر، تصاوير زيباي انسان همچون لبها، ابروان و زلفهاي افشان ... جايگاه ويژه اي دارند. چنانکه شاعر در ابيات زير بدان مي پردازد:

 

 تا دمي از چهره آن دلبر براندازد نقاب،

ديده ها را نور بخشايد فروغ آفتاب.

چشم و ابرويش کند يغماي شهر روم و چين،

خال هندويش کند صد ملک هندوستان خراب.

شمّه اي از نکهت ِ زلفش اگر آرد صبا،

عالمي عنبرفشان گردد ز بوي مشکناب.     

شاعر چهره، گيسوان و ابروان معشوقش را در چنان توصيفي جاي ميدهد که تجسّم آن در نظر خواننده بطور وصف ناپذيري ابهّت مي يابد:

               اي رخُئنگ گلزارِ جنّت ساچلارئنگ ريحاني دئر،

               ويّ ِ دوداغئنگ آب حيوان جان اونئنگ حيراني دئر.

               اي که رخت گلزار جنّت است و زلفت ريحان آن،

               ويّ ِ لبهايت آب حيّان و جان بر او پريشان.

... در بسياري از آثار شعري جهانشاه ايده هاي صوفيگرايانه حروفيّه ديده ميشود. چرا که شاعر قبل از سرودن اشعارش گرايش به فرقه حروفيّه داشته است. در عقايد و اعتقادات حروفيّه انسان تا مرتبه خدائي رهنمود شده و ارزش بالائي بدان قائل ميگشته اند.

 

در ابيات ليريک و عاشقانه شاعر عشق، مهر و محبّت، دوستي و انسانپرستي که از ويژگيهاي برجسته و باشکوه بشريّت است، به وفور ديده ميشود. براي مثال به ابيات زير توجه تان را جلب ميکنم:

          بو نه حسن جانفزا دئر که اونگا نظير يوقدور.

          که اونونگ کمين جهاندا داها دلپذير يوقدور.

ترجمه:    اين چه حسن جانفزاست که اورا نظير نيست.

          که مانند او در جهان چنـان دلپـذير نيست.

          سني بوجهان ايچينده کيمه ايلسم تشبيه،

          که سنينگ کمين جهاندا داها  بير خاطر يوقدور.

ترجمه:    تورا در اين جهان به کي تشبيه کنم،

          که مانند تو در جهان چنان خاطري نيست.

          حقيقي کلامي حقدان، نه بيان قئلسا حق دئر،

          کيمه شرح ادم بو حالي که اونگا خبير يوقدور.

ترجمه:    حقيقي کلامش ازسوي ِحقّ و هرچه بيان کند حقّ است.

          به کي شرح دهم اين حال را کس بدان خبير نيست.       

همچنين در آثار حقيقي دهها نمونه از اشعار او در قالب رباعي سروده شده است. اين قالب نيز در ادبيّات ترکمني از ديرباز مرسوم بوده است. حقيقي با تکيه بر تجربيّات ادبي خود در اين سبک از ادبيّات ترکمني اشعار بسيار جالب و با شوري از خود بيادگار گذاشته است. ميراثهاي ادبي اين شاه شاعر عارف تبيين کننده بسياري از اوضاع ادبي و مکتبي و سبک بديع ادبيّات ترکمني ايّام خود مي باشد. چنانچه اگر اينگونه از آثار و ميراثهاي ادبي ترکمني تا به امروز با سلسله مراتب مکتبي خود راه پيشرفت طبيعي خودرا در عرصه ادبيّات ترکمني طي مي کرد، بي شک شعر و ادبيّات کنوني ترکمني در اين حالتي که امروز شاهد آن هستيم نبوده، بلکه صنايع بديع ادبي آن به مراتب بيش از اينها وسعت و غنا مي داشت. در آثار حقيقي زيبائي انسان، عشق و اميد، با تلاطم شور و هيجان بيان خودرا باز يافته و به تصوير در مي آيد. چنانکه در ابيات زير چنين مي خوانيم:

          عشق اودوندان دوشميشم بير يانا من،

          سن هاچان بو عشق اودونا يانا سن.

ترجمه:   عطش عشقت انداخت مرا به کنجي،

         کي تو سوي اين عطش پرواز کني.

       

          يانمازام عشقئنگ اودوندان تا ابد،

          گر بو حسرت، انديشه دن يانا من.

          نمي سوزم از سوز عشقت تا ابد،

         گر اين حسرت و انديشه سوزاند مرا.

 

آثار و ميراثهاي ادبي جهانشاه حقيقي که غنا و بدايع، بلاغت و فساحت ِ زبان و ادبيّات ترکمني را که در گلستان صنايع بديع شعري با زير و بم هاي پر شور آن مکشوف داشته است، قابل تعمّق و تعبير و تفسيرات بسيار ميباشد که اميدواريم در عرصه ادبيّات ترکمني امروز جايگاه و ارزش مناسب خودرا باز يابد.

حال برسيم به چند نمونه از اشعارقرونXIV  و XV  که تا چه حدي ادبيّات فارسي و عربي در آثار مکتوب متفکّرين ومتأدّبين و شاعران ترکمن رخنه کرده بود. چنين نمونه هاي ادبيّات را مخصوصاً در آثار سلطان جهانشاه قره قويونلوي که با تخلّص « حقيقي» سروده است به وفور مشاهده مي کنيم. اشعار زير را با ترجمه دستوري خود يعني بدون تغيير لغات مشترک سه زبان، با تغيير و ترجمه افعال و اضافات آن سعي در حفظ اصل مفهوم وقالب آن بشکل ساده ارائه شده است:

 

                              « سنده دير»، « نزدِتوست»

 

       اصل شعر:     اي مَلـَک سيما! نه جان سن؟ وجهه رحمان سنده دير.

مصحف حق دئرجمالئنگ، شرح برهان سنده دير.

      ترجمه شعر     اي مَلَک سيما! چه جاني هستي؟ وجهه رحمان نزدِ توست.

مصحف حقّ است جمالت، شرح برهان نزدِ توست.

 

نا فضول – جاويد از آن صد امر تورار عالي،

جمله عالم سنينگ ظنّـئنگ، چه فرمان سنده دير؟[14]

نا فضول – جاويد از آن صد امر برخيزد عالي،

جمله عالم مظنون توست، چه فرماني نزدِ توست؟

 

دردِ بي درمانئما وصلينگدن آيرئ چأره يوق،

اي طبيب دردمندان، گل که درمان سنده دير.

درد ِ بي درمانم را، غيراز وصالت چاره نيست،

اي طبيب دردمندان، پيش آي که درمان من نزدِ توست.

 

کوثرينگ خاصيّتي لعلينگده دير، من خذروار،

زنده، جاويد از آنم که آبِ حيوان[15] سنده دير.

خاصيّت کوثر در لعل توست، من خدر وار،

زنده، جاويد از آنم که آب حيّان نزد ِتوست.

 

دنيا رغبتي سنينگ کامئنگ، چه سن در کامِ دل؟

اي سليمانِ  دو عالـم، گل که دوران سنده دير.

رغبت دنيا در کام توست، چه هستي در کام دل؟

اي سليمان دو عالم، پيش آي که دورانِ عالم نزد ِتوست.

 

گل کرم بيرله نظر قئلغئل حقئقئ حالئنگا،

صاحبِ خُلق کرم سن، لطفِ احسان سنده دير.

بيا و با ترحّم نظر کن، حقيقي به حالت،

صاحب خُلق کرم توائي، لطف و احسان نزدِ تواست. 

.

همچنين در ديگر صحيفه هاي ادبيّات قرون وسطي نمونه هاي ديگري از اشعار شاعران و عارفين آن دوره از ادبيّات ترکمني را مي توان يافت که قرابت سه زبان عربي، فارسي و ترکمني را تبيين مي کند. براي مثال توجه تان را  به شعر عارف نامدار عمادالّدين نسيمي جلب مي کنيم که با شعر فوق دريک قالب، در يک سبک ودر يک مکتب ادبي و فکري سروده شده است:

                                

                                « مــنـد ه د يـر»

 

عاشقا ! گلگيل بأري، جان بيرله جانان منده دير،

زاهدا ! سن بأري گل، دين بيرله ايمان منده دير.

عاشقا! پيش آي، جان و جانان نزدم است،

زاهدا! پيش آي تو، دين و ايمان نزدم است.

 

حق تعالي ايندِريپدير آسِماندان دؤرت کتاب،

من آنئ منظور قئلمان، چونکه قرآن منده دير.

حقّ تعالي نازل کرد از آسمان چهار کتاب،

من آنرا منظور نخواهم، چونکه قرآن نزدم است.

                     

نه باقارسئنگ اُل کتابئنگ آقئنا – قره سئنا،

سال غولاغئنگ دينگله گيل، آوازِ قرآن منده دير.

چه ناظري بر سياه و سفيد ِ آن کتاب،

فرا ده گوش و بشنو، آواز قرآن نزدم است.

 

دنيا ! سنده پهلوان رستم و زال اؤلديلر،

جمشيد و اسکندر- تختِ سليمان منده دير.

 

دنيا! در تو پهلوان رستم و زال مرده اند،

جمشيد و اسکندر- تخت سليمان نزدم است.

 

من نسـيمي سورالارام شاهِ مردان نسليدن،

گر قبول قئلسا خلايق،  عيـدِ قربان منده دير.

نسـيمي را گرشوندجويا، شاه مردان نسلم است،

گر قبول کنند خلايق، عـيد قربان نزدم است.

 

                                    غــرق آ ب 

 

اي خط و خالئنگ کلام الّله هم امّ الکـتـاب،

حسرتينگدن ديـده عـشّاق اولوپدئر غرق آب. 

اي که خط و خال ات کلام اللّه هم امّ الکتاب،

از حسرت ات ديده عشّاق شده غرق آب.

 

 غمزه چشمينگ اشارت قئلدي اهلي وعـديـه،

مستِي عشقئنگ شول جهتدن غالمادي عينينگده خواب.

غمزه چشم ات اشاره ايست به اهل وعده گان،

مست عشق اند، زين جهت نمانده خواب عين ات.

 

ليلة الاسـراء والليل ايندي زلفينگ شـانئنا،

آيت ِ والّشمسِ وجهينگدن گوريندي آفتاب.

ليلة الاسراء والليل نازل شد بر شأنِ زلف ات،

از وجهه آيت والّشمس ات ديده شد آفتاب.

 

اي منينگ عينيمده رخسارئنئنگ نوري لم يزل،

وي ساچئنگ هر تاراسئندان عالم اوزره مشکِ ناب.

اي که در عين من رخسارات نور ِ لم يزل،

ازهر تارِ ويّ ِ زلف ات عالم شده مشک ِ ناب.

 

عالمي قئلدئنگ منوّرنور روحئنگ تا ابد،

لوح محفوظئندا روشن بولدي هم يوم الحساب.

عالم را نمودي منّور، نور روح ات تا ابد،

در لوح ِ محفوظ اش روشن شد يوم الحساب.

 

زار و بيمارم اگر تشريف قئلسانگ بير نظر،

خاکِ راهِ مقدمينگده سپميشم گؤزدن گلاب.

 

زار و بيمارام اگر تشريف نداري يک نظر،

در خاک راه مقدمت آکنده ام از چشم گلاب.

 

اول خطّ و خال و روح و زولفينگ حسابئن قئلما غا، 

حسابِ عشقه ميّسر بولدي حقدان احتساب.

خطّ و خال و روح و زلفت را حسابش گر کنم،

در حساب عشق ميّسر آمد از حقّ احتساب.

 

صورتئنگ آئينه عشق اولدي اهلي عالمه،

لوح محفوظئنگدا فرقان بولدي حکمتدن کتاب.

صورتت آئينه عشق شد برهمه عالم،

در لوح محفوظت فرقان شد از حکمت يک کتاب.

 

اي حقيقي باشئنگي قوي اول جنابِ حضرته،

قويماغئل الدن وصالئنگ دامانئنگ از هيچ باب.

اي حقيقي سرت گرو باد، در راه آن جناب حضرت ات،

وصالت را از دست نده، دامنت از هيچ باب.

 

 

                    ا تميشم 

دلبر-آ عشقئنگ يولئندا نالهء زار اتميشم.

جنّت وصلينگدن آيري، ترکِ گلزار اِتميشم.

دلبرا ! درطريق عشق تو نالهء زار نمودم،

جز جنّت وصالت، ترک گلزار نمودم.

 

موندان آيري من داها جبره تحمّل قئلمازام،

گرچه من صد جبر ايله اول ياري آوار اتميشم.

بيش از اين من  جبر چندان تحمّل نخواهم،

گرچه من با صد جبر آن يار آوار نمودم.

 

کفر و ايمان شرحيني تأ بيلميشم علم اليقين،

بولمئشام ايمانا يولداش، کفري انکار اتميشم.

شرح کفر و ايمان تا حاصل آمد علم اليقين،

هم ره ايمان گشته ام، انکار کفر نمودم.

 

بولماسئن روزِ وصالي جنت ِ وصلينگ مانگا،

دنيا عقبده سندن اؤزگه گر يار اتميشم،

روزِ وصالِ جنّتِ وصلت هرگز ميسّر نگردد،

گر در دنيا و آخرت غير تو يار نمودم.

 

دانه خالئنگ خيالئندان من ِ آشفته دل،

مرغ جاني دامِ زلفينگده گرفتار اتميشم.

درخيالِِ دانه خال ات منِ آشفته دل،

مرغ جانم را در دام زلفت گرفتار نمودم.

 

داعوي ذکرِ انّا الحـقّ قئلمئشام منصور وار،

بر سـرِ دارِ محبّت گؤر نه گفتار اتميشم.

دعويِ ذکرِ انّا الحقّ نمودم چون منصور وار،

بر سر دارِ محبّت ببين چنان گفتار نمودم.

 

صاحب کشّافا منطق دان معنا سورمئشام،

علم محيّـات دان بيان شرح تکرار اتميشم.

صاحب کشّاف را  زمنطق پرسشي جويا شدم،

از بيان علم محيّـات شرح ِ تکرار نمودم.

 

گؤرميشم رخسارئنگي روشن ضمير چشم ايله،

ناظرِ حسن بولمئشام بس کسبِ ديدار اتميشم.

ديدم آن رخسارت را به چشم روشن ضمير،

ناظر ِ حسن ات شدم بس کسبِ ديدار نمودم.

 

 قئلمئشام جانِ جهان شُکرينه يارئنگ وصلينه،

زي مجـّرد، کيم ملک ملکينده بازار اتميشم.

کرده ام جان را شکرجهان در وصلت يارم،

زي مجـرّد که در مُلک ِ مَلَک بازار نمودم.

 

نافضولِ جاويدايِ وحدت بولدي روح ِ قدسيان،

من بو ذاتي خلقتينگ نفسينده زينهار اتميشم.

نافضول جاويداي ِ وحدت شد روح ِ قُدسيان،

من اين ذات را در نفس ِ خلقت[16] زينهار نمودم.

 

چون حقيقي بيلميشم سـّر ِ کلام اللّه ني من،

حمدالّله کيم بو علمي کشف ِ اسرار اتميشم.

چون حقيقي آگاه شدم از سرّ ِ کلام اللّه من،

حمداللّه که اين علم را کشف اسرار نمودم.

 

پژوهشگر تاريخ: خانگلدي اونق    دسمبر۲۰۰۴/ ميلادي- عشق آباد    

انـستيتو پژوهشي تاريخ تحت پوشش کابينه وزيران ترکمنـستان –

نامـزد علوم تاريخ و کارشناس ارشد علمي


[1] . مصّوبه کنفـرا نس " اتحاديّه ا نسا ني  تـرکـمنهاي د نـيِـا "، موضـوع کنفـرا نس :  " آ فورميلـِّـنـيه  ا يي  پرا يزخا ژدِ نيه   تورکـمِـنسکي نا روُد  ( بستر باستا ني و شکل گيري خلق تـرکـمن)"،  عشق آباد – سال 1992- 1993/ م.

[2] . Jahanşa Hakyky, “ Goşgylar diwany ”, TMGI, Aşgabat – 1999 ỳyl, 5 sah.

[3] . در بعضي از روايات " داغ آلپ" بوده و آن نياء  ترکمنان امروزي مي باشد.( خ. اونق).

[4] Курбанов Г. « Персоязычное литературное наследие туркмен в XIV- XV вв, », Ашхабад – 1990 г. , 113 стр.

[5] . Jahanşa Hakyky, / görk. iş /, 5 sah.

[6] . ГОРКУТ АТА, - 1500,. Макалалар йыгындысы , ( Hangeldi OWNUK, “ Gorkut ata eposynyñ daşary ỳurtlardaky warianty ”) , “ Магарыф”, A.:- 1999 м.  ( Konfrensiỳa).


 

[7] . نسل آل اوغوز داراي نشانهاي خاصّي بودند که مربوط به ۲۴ فرزند آنانميباشد. اصل کلمه شکل معّرب شده " تموغ" ميباشد که مفهوم آتش را ميرساند. آن عبارت از ابزاري بوده است که علامتي را با فلز ريخته و هنگام علامتگذاري بر احشام خود آنرا در آتش داغ و نشان مربوط را بر روي احشام  تموغا ميکرده اند. 

[8] Jahaşa Hkyky, “ Goşgylar diwany ”,TMGI, Aşgabat- ۱۹۹۹ ỳ., 5 sah.

[9] . در يک مأخذ ديگر اين تعداد ۲۹ بيت نشان داده شده است.

[10] . البتّه اين نظر مؤلّفين اثر چاپ شده جهانشاه حقيقي مي باشد.

[11] . حقيقي، " شعرلر کتابئنئن ترتيبي و شرح لري"، فيلولوژي عليملر نامزدي، لطيف حسيني زا ده نئن دئر. ا يروا ن – ۱۹۶۶/ م.

[12] . در هما نجا .

[13] . Jahanşa Hakyky, “ Goşgylar diwany ”, / Görk.iş/,

[14] . اين بيت از اصل اثرکه در حروف الفباي عربي-فارسي نگاشته شده است، به حروف الفبائي لاتين نامفهوم برگردانده شده است! آن را به اين شکل برگردانده اند: " جمله عالم سنينگ ظانّئنگچا، فرمان سنده دير.".  ؟ !!! ( خ. اونق ).

[15] ..  درا صل" آ ب ِ حَـيّـا ن" با يد باشد. در ادبيّات سابق نوشتاري براساس قواعد دستوري کلمه "حيّان" بصورت " حيوان" نوشته ميشده ، که در اين صورت با " ياي " مشدد  حرف " واو" خوانده نميشده است.....مانند " خوان" که "خان" خوانده مي شد. درهر حال به مفهوم زندگان است.

[16]  . ميتوان آنرا در" در خلقت ِ نفس " نيز ترجمه نمود.!



[ نسخه قابل چاپ ] [ اين متن را با ايميل بفرستيد ] [ بازگشت به صفحه اول ]

استفاده از مطالب اين سایت با ذکر منبع بلامانع مي باشد