نوربردي ايري norberdi@hotmail.comدوشنبه، 5 بهمن
1383ساوچي ستاره اي
که چهل سال در آسمان تاريک صحرا درخشيد .
فريادها بر آورد و آه و حسرت چهل ساله اش درخت پر باري شد که در سراسر ترکمنصحرا
ريشه افکند و در نهم بهمن ماه 83 در شهر تاريخي آق قلا به دورش حلقه خواهند زد.
استاد ساتد سوقي چهل سال از پنجاه و نه سال عمر خود را در بيان حقايق به حلايق
گذراند. و نا ملايمتي هاي زيادي را متحمل شد. ستّار انسان عجيبي است . وقتي به
آرامش ظاهري استاد فکر ميکنم ياد آرامش دلپذير گل گندم ميافتم.
وقتي آتشفشان دل او بيرون ميزند هر انساني را به ياد گل انار مياندازد . وقتي در
جمع دوستان مينشيند ملايمت خاصّي پيدا ميکند و ياد آور ملايمت گل پنبه ميباشد .
استاد فقط يک شاعر نيست و نبود بلکه ساوچي است که مجموعه ي شاعران ما را در خود
جمع کرده است.
وقتي از انسانها و حقّانيت آنها مينويسد هر ترکمني را به ياد مختومقلي، کمينه ،
کريم قربان نفس و ، و ، و ، و مياندازد .
آدم لار اورنسين چنار آغاچ دان
قايم ليغي باشي بلند بولماغي
آد اوچين دال
زاد اوچين دال
دورموشدا
اگرلماني همده گوني قالماني
قانات باغلاب اوچ آسماندان
آق بولوت بول گوچ آسماندان
ياغيش بو لوب دوش آسماندان
ايچسين تشنه گل لر سني
استاد وقتي از عشق و دوست داشتن و مهر و صميميّت مينويسد ياد ملا نفس و ذليلي...
مي اندازد .
سن منگ اوچين دور دينگ
من سنگ اوچين ياشايان
سن بير باهاردا ياغيش
من بير گوگه رن چمن
ساوچي چهل سال در خدمت خود صداي رساي پدري شد که صبح تا شب بدنبال لقمه ناني
ميدود . صداي رساي مادر و خواهري بود و است که صبح تا شب عمر خود را روي دار قالي
سپري ميکنند . کتاب درس برادر و خواهري است که چگونه زيستن را درس ميگيرند .
استاد صداي عزيزاني است که در گرداب اعتياد گم شده اند و بي نام و نشان چمدان
زندگي را بسته و با چشمان گريان جمع ما را ترک کرده اند.
بله عزيزان! استاد چهل سال در خدمت ما و مردم ما بود و صدها سال ديگر در خدمت
مردم نجيب ما مردمي که از کوچکترين حقوق انساني خود محروم ميباشند خواهد بود .
من از نزديک احساس ستّار را درک ميکنم بعد از چهل سال فرياد زدن و پنجاه و نه سال
تجربه ي تحقيرها و به زمين خوردنها چه آتش فشاني در قلب بزرگ خود دارد وقتي مي
بيند برادر و خواهرش نميتواند اسم جگر گوشه ي خود را انتخاب کند .
من گرماي آتش فشان قلب نازنين ساوچي را احساس ميکنم وقتي ميبيند چگونه يکي يکي
روستا و شهرهاي ترکمنصحرا را با نامهاي جديد و غير ترکمني تابلو بسته ميشود. من
حسرت و خون جگر خوردن استاد را ميتوانم حدس زنم که ملّتش حق ندارد رهبران استاني
و محلي خود را خود انتخاب کنند .
ستّار نمود زندگي ما است و ميوه ي زندگي مردم ما است .
چند سال پيش يکي از دوستانم پرسيد ستار براي شما چه معني دارد در جواب گفتم:
ستّار سايه ي درخت چناري در تابستان گرم ترکمنصحراست .
ساوچي برف سفيد و پاک زمستاني ترکمنصحراست .
استاد وزش نسيم پائيزي ترکمنصحراست .
سوقي دسته گلي در فصل بهار ترکمنصحراست .
من اعتقادم بر اين است که استاد بيانگر آرزوهاي همه ي ما است از شهر تا روستا از
مدرسه تا دانشگاه از کشاورز تا دامدار از قالي باف تا قالي فروش .
هر کس آشنائي دقيقي از استاد نداشته باشد ميتواند شعر آرزوي استاد را يکبار يا صد
بار بخواند هر بار که بخونيد معني جديتتر و مضموني عميقتر و اشک چشمتان زلالتر و
قلبتان فشرده تر خواهد شد .
يک بار از استاد پرسيدم چرا رنج ديگران را بردوش داريد؟
استاد گفت: من عاشق زندگي هستم و عاشقان زندگي مجبورند زندگان را دوست داشته
باشند غير از اين همه چيز دروغ است. زيرا عاشقان زندگي تنها زندگي نميکنند، بلکه
در مجموعه ي انسانها خود را معني ميکنند اين بخش از زندگي پرخرج ترين ، شيرين
ترين ، با معناترين و انساني ترين بخش زندگي هر انساني ميباشد.
اين دليل خوبي است که بگويم ستّار صداي من و شما و همه ي ملت ما است و ما حق
داريم ساوچي را دوست داشته باشيم و آرزوي ما آرزوي استاد باشد و آرزوي سوقي آرزوي
ما باشد .
استاد سر بلندمان کردي سر افراز باشي و عمر طولاني و شيريني را در پيش داشته باشي
...